X
تبلیغات
رایتل
شقایق

شقایق

یکشنبه 4 بهمن‌ماه سال 1394

خواب، این مأمن امن نبودن  

آنگاه که چشم فرو بندی از بار امانت به خیال

تسلیم هوشیاری به جبر احساس 

به امید وقت بی وزنی بکر 



یکشنبه 4 بهمن‌ماه سال 1394
.
به اندازه هر یک روز که زیستی، بارقه ای از جهان دریافتی.
پس کُشتنِ روشنیِ معرفتِ یک عمر و مهمتر، امیدِ هر یک روزِ پیش رو،  گوارا به دستِ فریبی اصیل تا نمایشِ یک خلوصِ فریبکارانه.
که آن،  نمایشی در سراپرده جهان بوده است و به همتِ ایمان، گذرا
و این، پرده برانداختن از صحنه پنهانِ نمایش یکرنگیهاست.
این نو معرفت رنگین و این یأس را پای برخاستنِ دوباره نیست.

ش.م.ک

دوشنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1392

سن ِ ما یه اندازه خاطرات و کینه هایمان بالا میرود


شما برای یک نقاشی نمیتوانید دلتنگ شوید 

دست از دلتنگی برای آدمهایی که [دیگر] وجود ندارند بردارید آنها توهمی در ذهن شما هستند که با واقعیت منطبق نیستند  [دیگر] :( 

امام شقایق ! با اقتباس !



دوشنبه 12 تیر‌ماه سال 1391


خوب .... این بارونِ وسط جولای هم لابد واسه دل غمگین من می باره ...که از عوامل محنتم هیچ کم و کسری نداشته باشم...  شده حتی کم نذاشتن از  یه  هوای پیگیر ِ بارونی  توی تابستون!



چهارشنبه 31 خرداد‌ماه سال 1391

بدیش اینه که میگن آدم به این راحتیا نمی میره..اما حجم این اندوه به نظر من فیل افکنه..چه طور آدمیزادیه همچین چیزایی رو صداش میکنه به "این راحتیا".... چه طور نمی تونه منو از پا در بیاره؟ حسش به سنگینی زندگی کردنِ یه صخره غول آسا درست وسط قفسه سینه منه ... چرا پس نفسمو بند نمیاره که از این زجر دردناک هر نفس راحت بشم



یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1391


کسی که تنهاییش را فریاد میکند قلباً تنها بودنش را باور ندارد، او کیاد نمی کند عمیقاً تنهاست و باور دارد کسی نیست که گوش سپارد..خدایا گوشَت با من است ؟


جمعه 9 دی‌ماه سال 1390

موری ادامه داد : " دستاوردهای من از ازدواج این هاست : امتحان می شوی ، خودت را می شناسی،اخلاق و رفتارت را تغییر می دهی تا ببینی که آیا می توانی شرایط جدید را بپذیری یا نه "
ای کاش ازدواج هم مثل رفتن سر کار بود،آن وقت برای فهم آن فقط به چند تا قانون احتیاج داشتیم.مگر نه ؟
موری لبخند زد:
"آنقدر ها هم ساده نیست،میچ"
موری ادامه داد :
"اما با وجود این من چند تا قانون درست و حسابی و واقعی در مورد عشق و ازدواج بلد هستم : اگر به دیگری احترام نگذاری ، مشکل پیدا میکنی.اگر توافق و مصالحه بلد نباشی ،مشکل پیدا میکنی.اگر بلد نباشی آزادانه از آن چه که بین شما اتفاق می افتد ، راحت حرف بزنی ،مشکل پیدا میکنی و اگر ارزش گذاری هایتان یکسان و مشترک نباشد،مشکل پیدا میکنید.ارزش هایتان باید مشابه باشند.
"وبزرگترین ِاین ارزشگذاری ها..میچ؟"
کدام است ؟
"ایمان به شان والای ازدواج"
....

*سه شنبه ها با موری- دهمین سه شنبه


جمعه 9 دی‌ماه سال 1390

دلم از اون روزای بی دغدغه میخواد... من باشم، اونقد کوچیک باشم که روی زانوی مامان تاج جا شم،مامان تاج سرکیف باشن،لابد دلم قرص هم باشه کل خانواده ام  همین حول و حوش اند.. فوقش تو کادر نیستند ولی زیر همین سقفند..مامان تاج برامون "دختر شیرازی ؟جونُم!" می خونن منتظرند به "لیمو" برسه شعر که ما غش ِ خنده بشیم دلشون ضعف بره از ریسه ما...یه فروردین ِ زرد و آبی پر رنگ...از اونا که از زور بی خیالی شنبه و یه شنبه اشو گم میکنی ...اصلا کار تو نیست شماره روزارو نگه داری حتی نمیدونی بابات مرخصی داره که پیشته ..همه چی  همین جوری خود به خود هست ..همه چی سر خوشه ..هیچی رو به پایان نیست..تمام رسالتت در کل جهان هستی اینه که کوک ها رو روی مقوا به نقش گل در بیاری تا بشه یه کاردستی درست و حسابی..و فکر کنی عجب دختر توانایی هستی الاناس که دیگه بابات  هر کاری داره زمین بذاره و فقط به تو افتخار کنه!

سه‌شنبه 5 مهر‌ماه سال 1390

به آدمی که هیپنوتیزم شده و افتاده زمین میشه گفت غلط کردی که  گذاشتی بخوری زمین ...ولی اگه جای دیگه‌ای خورده زمین تا  یاد گرفته و بزرگ شده ،خیلی زور داره اگه  بهش بگی چرا خوردی زمین...خصوصا اگه خودش باور های خودش رو به قیمتی گرون محک زده باشه و به درستیش پی برده باشه...انگار یکی باور های خودت رو به رخ خودت بکشه ....


پنج‌شنبه 12 خرداد‌ماه سال 1390

موضوع آن است که آن خیانتی که به خود قول میدهید -آنچنان که بر شما روا رفته است- در حق فرزندتان نکنید ممکن است نقطه ای کوچک در زندگی او باشد و بس غافل از خیانتی هستید که بر او روا میدارید ..که مستقل از نسبت شما، فرزندتان همچنان انسانیست دیگر و نا شناخته ای دیگر...این چنین است که شما همچنان خیانت گرید و گریزی از طبیعت قانونِ والد فرزندی نیست


پنج‌شنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1390

 اصل یادداشت مربوط به چهارشنبه 5 آبان ماه سال 1389


وای چه هولویی بودی *

  نوشیدنیت وقتی اسانس  داشته باشه یعنی کل اون لیوانت سراسر بوی اون اسانس و تازگی رو میده ... دونه دونه قطره هاش ....یعنی  خوب خاصیت اسانسه دیگه... بعد یه اتفاقایی هستن که اول روز میشن اسانس روزت تا شب ..دونه دونه دقیقه هات بوی اون اسانس رو گرفتن ...بعدتوی یه همچین روزاییه که آرزو میکنی کاش دنیا هیچ وقت تموم نمیشد و تا ابد روزها از پس هم میومدن...و فکر کن چقدر میچسبه  یه همچین روزایی ،بعدِ گذروندن روزهای تلخی که توشون با خودت گفتی کو تا بمیریم...انگار وسط تابستون و تو گرما یه نوشیدنی تگری بدن دستِت ... 
  * +

 


دوشنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1390


چشماش بسته بود و به این فکر می کرد چه آرامش نابی روی این چمن گرم، نکند توپ این بچه ها چرت نازم را پاره کند... که صدای فریاد بالا رفت :"که فُرتونا!!!!! " (عجب شانسی !!!!!) اگر دستش زیر سرش نبود آرنجش در مسیر توپ قرار نمی گرفت و توپ کودکان  الان تا پایین تپه و لب جاده رسیده بود!!!! پسر توپول با خنده روی لب برای بردن توپش بالای سرش سر رسید....



دوشنبه 15 فروردین‌ماه سال 1390


عاشق اون لحظاتی ام که توی آفتاب عصر ِ یکشنبه لای ملافه های تخت غلت میزنیو صدای سشوار ِ هم خوابگاهیتو از اتاق بغل ، بین خواب و بیداری، با صدای سشوار مامانت توی یه ۵شنبه بعد از ظهر  اشتباه میگیری و یه  لحظه فکر میکنی باید از تخت بکَنی و بری سر بساط چای و بعدشم بساط حاضر شدن..امشب مهمونی دوره بزرگه‌اس!

یه لحظه مکان و زمان میذاره فکر کنی  این تخت، تختِ تهرانته.."خونه" ای...از اون مهمتر "روال عادی" زندگی روزمره اس ...از اتاق که بری بیرون "همه" تو هالن ....


دوشنبه 4 بهمن‌ماه سال 1389

یه نوزاد داریم
همین الان به دنیا اومده ...سریعا بهش بندو بساط غواصی و اکسیژن وصل میکنیم و میذاریمش توی یه آکواریوم خوشگل ِ "مکش مرگ ما"...
حالا بشین از بیرون آکواریوم براش توضیح بده که : 

ببین عزیز من   
این بیرون اسمش زندگیه...این جا هوا هست ... خوب ،نفس میکشن آدمها توی زندگی طبیعتاً.. 
دیگه ..روز هست.. شب هست
پول هست 
وزن..
دریا.. 
طمع..  
هنر..
خوراکی..
جنگ...
زرافه...   
دانش.. 
خاک..... 
دروغ.. 
قاره.. 
خواب.. 
مرز..  
ماشین.. 
عشق.. 
شنا.. 
زلزله..
موسیقی.. .....   .......
 خلاصه ...کنفرانس جامعی پیرامون معرفی حیات و زندگی ارائه میکنی   
اما
 اون نوزاد نه دریافت میکنه  ...نه ابزارشو داره که درک کنه...نه محیطش جوریه که بتونه لمس کنه 
حالا بیا و به آدمیزاد حالی کن که  
ببین عزیز من 
 شما توی زندگی در واقع توی یه آکواریوم خوشگل ِ "توروخدا جونمو نگیر" هستی ...ولی خوب ،"رها" میشن آدمها بعد از مرگشون طبیعتاً 

(خوب مشخصا اون نوزاد رو میشه توی همون آکواریوم رشدش داد و روی قسمت دریافت و ابزارش کار کرد کما اینکه اگه از اون آکواریوم هم در بیاد ،تمام ابعاد زندگی رو شاید نرسه یا نتونه لمس کنه و به تواناییهای خودش هم ربط داره که چقدر"زندگی" کنه....)  

موضوع اینه که 

شناخت آدمیزاد از مرگ، به شناخت نوزادی درون آکواریوم ماند از زندگی!

 


سه‌شنبه 28 دی‌ماه سال 1389

 

"اما یه کاغذ یادداشت دارم..همین جا.. درست روی همین دیوار روبه روم..روش نوشته چه اللهِ من چه اللهِ تو..خدا توی قلبهاست...ایمان دارم بهش..به خدا و به این یادداشت کوچک، که بهم وعده روزهای زیبا رو داده" 

16/10/2010


پنج‌شنبه 16 دی‌ماه سال 1389

یک کوه خورشید ...  

کوه پر ابهتی است 

 اما درختهایش هیچ سپری در مقابل وحشیِ شعله های نارنجی غروب ندارند 

لخت از برگ یک دست نارنجی خورشید را نعره می‌زنند


دوشنبه 13 دی‌ماه سال 1389

همونى میشه که من میخوام... 

خیلی خوبه که هر فکری میکنی همون اتفاق میفته ولی خدارو شکر خدا "اختیار تام" نداده...آره خوش میگذره ولى ترسناکم هست ! مسولیتش سنگینه! همون بعضى کارارو خودش بکنه آدم خیالش راحت تره...
 اما این همکارى مشترک بعضى جاها خیلى باصفاست
منتها خوبه که  اختیارمون "کلا" دست خودمون نیست..گندی بود که به زندگیمون میزدیم. 


کارى سخت تر از "فکر کردن" یا بعضا "فکر نکردن" تو دنیا هست ؟


دوشنبه 13 دی‌ماه سال 1389

آرشیو  : 

چهارشنبه 28 مهر ماه سال 1389 

  

میشم یه چیزی شبیه اون خانوما؟ که از تنهایی پیر شدنو با مهربونی چندش آوری 4شنبه ها غذا میذارن جلو دانشجوها تو کلیسا؟..اگه مرگ سورپرایزشون نکنه، صبح به صبح ماسک امید رو میزنن روی طلبکاریشون از کلکسیون انجمن های خیریه شونو میگن همین روزاست که معجزه هه جواب بده ..گیریم 50 ساله که بلدند نقش اون لبخند نخ نمای دروغین رو غلو کنند و میگن

... همین روزاست که جواب بده
   
 
یکشنبه 11 مهر ماه سال  1389

 

گفت بزن شیشه غولو بشکن..بش ایمان داشتم ،زدم ..گفتم اگه غوله منو خورد چی...دیگه نبود که جوابمو بده ...من موندم و یه هیولای 6 سر ..دارم از ترس میمیرم  

شنبه 10 مهر ماه سال  1389

  

نیاز به ولخرجی نیست ،برای فریاد زدن یک متر هم کافیست..اما ..نه ..صبر کن..آه....آه از آن زمان که کل این وسعت خاکی برایت تنگ تر از سلول تاریکیست ..وقتی در رنگارنگترین آزادی جهان هم که باشی به سادگی حتی یک وجب هم نمی یابی، تا این فریاد خفقان آور، راهِ نفس بر گلویت نبندد


جمعه 19 آذر‌ماه سال 1389

 

باد عصر گاهی پاییزی که می‌پیچد به جان شاخه های بی برگ نشسته در قاب پنجره، می گذارد خیال کنی هزار چراغ ِ هزار خانه در آن تپه دور دست از پشت شاخه ها به تو چشمک میزنند.. آسمان هنوز نیلی سربی  اما تپه هایی براق از هزار هزار ستاره...


پنج‌شنبه 4 آذر‌ماه سال 1389

!just to remember

می‌خواستم به خودم تبریک بگم 

می خواستم به خودم بگم اینجوری نمی مونه 

می خواستم بگم خدا شقایقشو بی خدا نفرستاده تو دنیا 

شجاع باش 

حواست باشه خدا حواسش بهته.. خدا مواظبته ..نکنه غصه بخوری.. نکنه یادت بره هست.. نکنه فکر کنی تنهایی..  

تولدت مبارک شقایق... 

مبارکش کن... 

زندگیت مبارک باشه... مبارکش کن...  


جمعه 28 آبان‌ماه سال 1389

 

فرض کن چشمت بسته باشه و به محض اینکه باز میکنى خودتو بالاى یه ساختمون آسمون خراش میبینى،  شوکه میشى تعادلت بهم میخوره و سقوط میکنى 

...
تا شب که چشممو ببندم به مدت 15-16 ساعت احساس سقوط کردن میکنم...هرروز صبح بلا استثنا از بیدار شدنم شوکه میشم و دلم میخواست اى کاش هنوز بیدار نشده بودم... 



پنج‌شنبه 22 مهر‌ماه سال 1389

راستی را برگ برنده خود می دانی  و یک عمر با وسواس شدید به خود سخت گرفته ای..اگر روزی تاوان سختی دادی بدان که صادق بودن هنوز مقدس است و چه اشتباه مهلکیست اگر زین پس ریا را  ترجیح دادی...صداقت مقصر نیست ...تو خالص نبوده ای...خالص باش آنگاه صداقت را هیچ ابایی نیست.... چنانچه روزی از صداقت دلگیر بودی بدان زمان آن رسیده که برای خلوص خود تلاش کنی 


یکشنبه 18 مهر‌ماه سال 1389

زمینش سبز .. پنجره هایش سپید..

 پس من دارم میمیرم؟ 

بله همبن طور است.خیلی متاسفم..
... 

خارج از مطب دکتر ،خورشید می درخشید و مردم مشغول انجام کارهای خود بودند.زنی برای انداختن سکه در پارکومتر می دوید.دیگری خوراکی حمل می کرد .میلیونها اندیشه مختلف از مخیله شارلوتمی گذشت:... چگونه از پس این موضوع بر خواهیم آمد؟... و این در حالی بود که  موری از فرط شرایط ِ به شدت عادی آن روز حیرت زده شده بود.آیا نباید متوقف بشود؟ آن ها نمی دانند که چه بلایی بر سر من آمده است ؟
اما دنیا نه تنها متوقف نشده بود، بلکه ابداً کوچک ترین توجهی هم نداشت .موری هم چنان که بی رمق در ماشین را به طرف خود کشید، احساس کرد که گویی خود را به درون گودالی پرت کرده است.*
 

 *بر گرفته از کتاب «سه شنبه ها با موری»


جمعه 16 مهر‌ماه سال 1389

 .خریم ما ؟  ..خریم ! 

میان من و تو همخوانی رمز گونی است که انگار من از یادش برده ام و تو به یاد داری.ما یکدیگر را سه یا چهار هزار سال پیش ،که دمی بیش نمی پاید ،دیده ایم.هر دوی ما خطرگر و ماجراجوییم و گویا ویرانی برایمان به یک اندازه نفرتبار است وتیز هوشی و شوقمان نیز برای فراگیری یکسان است.فقط تو حافظه بهتری داری و دیدار دیگر بارمان نیز به ...آن سبب است که

آنهایی که همانندند جذب یکدیگر می شوند
 *

master helping the weaker 

* اوهام


پنج‌شنبه 15 مهر‌ماه سال 1389

 می خوای این ابرُ برات ناپدید کنم؟ 

  یهو می بینم حوالی درخت انجیره شلوغه.. صدای ارّه برقی میاد ... 
نه !!!
لابد یه مرضی بهش افتاده.. وگرنه که انجیرای خوبی میداد...عین عسل
چشمامو می بندم و میرم جلو ..اگه بریده باشنش میگیریم به فال بد اگه نبریده باشنش فال نیک ! 
چشمامو باز میکنم 
...
.. 

سر جاشه !!!! 

فقط هرسش کردند!  ....تو دلم یه چیزی انگار آروم میگیره...
اما شاخه های تنومندی ازش زدن...شاید خیلی طول بکشه دوباره بشه مثه قبلش ..سه سال ،چهارسال..نمی دونم من که باغبون نیستم ،شایدم یه سال !  

دلم گرم میشه  وقتی میبینم از بیخ نبریدنش..   

حیف بود..  انجیرای خوبی میده ..عین عسل 



   1       2       3       4       5       ...       11    >>

ملقب به عسل
استامینوفن
ارداویراف
می نی مالیده
قصه های عامه پسند
forgotten shadow
آدم نصفه نیمه
ما مهره نیستیم
گیس گلاب
!من که آبی نبودم


   1       2       3       4       5       ...       11    >>
آرشیو