شقایق


آموزش نفوذ در دلها آموزش نفوذ در دلها
روشهای موثر ایجاد علاقه و اصول برقراری روابط صمیمانه را بیاموزید
مجموعه مستند راز
با دیدن این فیلم به راز کائنات و دستیابی به موفقیت و ثروت پی خواهید برد
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 12 خرداد ماه سال 1388

 مثلا یه دلفین ..   

یه دلفینی که توی یه صبح آفتابی که سطح پر و پخش  اقیانوس از انعکاس خورده های آفتاب برق می زنه ...با تمام قوا آبو میشکافه و تمام انحنای پشتش از پرشی که به بالا می کنه کش اومده ..  

یا نه .. 

مثلا یه کابوی ....  

یه کابوی که گرد سم اسبش دنبالش میدوئه ...تمام نیروش توی بازوی  قوی کشیده  شده بالای سرشه و طناب حلقه شده‌ای که داره اون بالا می چرخه  

اصلا یه آبشار!  

یه آبشار بلند...درست همونجایی که قطرات آب می خوان از رودخونه وحشی جدا شن و به سمت زمین سقوط کنن  

نه ! اونو ولش کن...   

اون  خواننده با پر وسعت ترین صدای ممکنو بهش فکر کن درست اون لحظه که همه نفس های دنیا رو توی سینه اش حبس کرده برای فریاد کردن  بلند ترین ترانه ممکن  

 

یا همه اینا رو خط بکش 

و فقط سعی کن بفهمی که از چه جنسیه   این حس غریبی که از درون میکوبد نیرو میگیرد بالا می آید   از سینه‌ام تا گلویم اوج میگیرد تا زیر پوست صورتم میدود و نمیخواهد که بمیرد ... 

فقط نمیخواهد بمیرد  

میخواهد که با ذرات حل شده بهار در آسمان چرخ زنان  آمیخته شود...  

و این اتاق  

این اتاق با نور مهتابی سفید  

این اتاق بی پنجره...بدون تکه ای از آسمان  

این اتاق بدون نفس..بدون ذره‌ای از رد زندگی چه رسد به ذرات بهار  

در این اتاق هر روزه   

در این اتاق مکرر   

روحم آغاز به مردن کرده است! 


شنبه 22 فروردین ماه سال 1388
 می شه یکی پیدا شه اینو بکنه تو مخ من؟!!   
 
آن نفسی، که با خودی یار چو خار آیدت * وان نفسی، که بیخودی یار چه کار آیدت 
آن نفسی،که باخودی خود توشکارپشه ای * وان نفسی،که بیخودی پیل شکار آیدت 
آن نفسی،که با خودی بستۀ ابرغصه ای * وان نفسی،که بیخودی مه کنار آیدت
آن نفسی، که باخودی یارکناره میکند * وان نفسی،که بیخودی بادۀ یار آیدت
آن نفسی،که باخودی، همچوخزان فسرده ای * وان نفسی،که بیخودی دی چوبهار آید ت
جملۀ بیقراریت ازطلب قرارتست * طالب بیقرارشو تا که قرار آیدت
جملۀ ناگوارشت ازطلب گوارش است * ترک گوارش ارکنی زهرگوار آیدت
جملۀ بیمرادیت ازطلب مراد توست * ورنه همه مراد ها همچو نثار آیدت
عاشق جوریارشو عاشق مهریار نی * تاکه نگار نازگر عاشق زار آیدت
خسروشرق شمس دین از تبریز چون رسد *از مه و از ستاره ها والله عار آیدت

چهارشنبه 21 اسفند ماه سال 1387

...There is a heaven above u

 «برای روح های شکننده و کم انعطاف که تمایل به دلتنگی دارند ،زندگی کردن فقط نوعی تنبیه سخت است .این ها افرادی هستند که با صبر و تحمل دقایق تنهایی خود را به دقت می شمارند و از آن رنج می برند» 

یادم نمیاد که این چند خط بالا رو کجا خوندم . ولی اگه چیزی شبیه به خودم در اون پیدا نکرده بودم لزومی نداشته که اینقدر پر رنگ حفظش کنم... 

به هر حال با حال و هوایی که الان توی کله ام میچرخه تنها چیزی که می تونم بگم اینه که :شده آدم زرافه باشه،دختر نباشه! 

به راحتی و با تعجب از من می پرسه که آیا زندگیتو تعطیل کردی و انتظار کشیدی؟ و این دقیقا همون کاریه که من نکردم...بدون مکث حتی، می تونستم بگم نه! ولی پس واقعا چی کار کرده بودم؟ چه برداشتی از حس من میتونه داشته باشه؟ قبل از این که برای چند دقیقه ای دختر باشه...هیچی!  هیچ برداشتی نمی تونه داشته باشه... پس دقیقاً منطقاً عقلاً  عرفاً  قانوناً  کلاً هر آنچه که اً یا ان  (!!) حق با اونه... و این دقیقا همون کاریه که دو ماهه دهن خودتو داری سرویس میکنی که نکنی ! همین که قرار نیست تعطیل کنی،قرار نیست نباشی ...حتی برای اینکه ببینی حق با کیه... ...قراره مفهوم گهییه انیچا را  چنان با گوشت و پوست و خونت درک کنی که اگه نکردی و دقیقا همین کارو کردی، طوری دهنت سرویس شه که دفعه بعد دیگه نکنی! 

ولی واقعا کدومشون میتونه بفهمه توی بک گراند زندگی کردن یعنی چی؟ آیا اصلا هیچ درک وشناختی از این حس داره؟  می دونه چه جوریه که زندگیت تعطیل نباشه  ولی خیلی بی سر و صدا پا شده باشی بساطت رو جمع کرده باشی صاف رفته باشی نشسته باشی کنج دلت یه فیلم نمایشی هم از جریان زندگی روی تصویر پخش کنی...  

بدیش اینه که هی به روت میارن که تو ..توی شکننده و کم انعطاف، همیشه چیزی داری که بری اون کنج بشینی...در صورتی که ما با تمام تمامیت و وجودمون هستیم و چیزی نمی تونه مزاحم  این به تمامی بودن و به تمامی حضور داشتن بشه و  تو خودتی  که  یه حفره توی دلت درست میکنی که هرچی بیشتر بخوای اون کنج بشینی حفره جاشو گشاد تر میکنه و جای تورو تنگ تر میکنه..این تویی که با تمام بودنت نیستی..این تویی که بهانه های رنگ به رنگ برای نبودن داری ،این تویی که روزهای متوالی و نا متوالی کنج نشینی داری...روز های متوالی و نا متوالی رو نصفه نیمه زندگی میکنی، انتظار و لحظات و روزهایی که حتی در بهترین حالت اگر به چیز بی نظیری ختم بشه، باز هم باختی ..چون خود  آن لحظات رو  فروختی، زندگی نکردی..خود آن روزها دیگر قابل برگشت نیست  ...تویی که این حفره را میکنی چاه ...چاه رو میکنی غار و ذره ذره تمام بودنت میشه نبودن..میشه نصفه نیمه زندگی کردن... دیروز به بهانه فارغی ...امروز به بهانه عاشقی ...بهانه مهم نیست...چه بسا که اگر با شادی آمیخته باشد ،جذاب تر میشود و بعد خطرناکتر، فریبنده‌تر، قابل توجیه‌تر!!!!! 

  به کلام در آوردن یک حس کار سختی است  واگر در این کار لنگیدی خیلی شیک سلاحت را تسلیم کن و بدان که حق با طرف مقابل است !  

سخت تر از اون اینه که بدانی از جنسی هستی که برای به تمامی بودنت بهانه گیری...و اگر نیابی اش تو نیز نیستی..

 وای به روزی که اگر خواستی بهانه گیر نباشی ،نعمت هایت را با بهانه هایت اشتباه بگیری ..یا حداقل خواستی تمرین کنی که نباشی وشکست خوردی و بی نظیری نعمتهایت را خدشه دار کردی ...فقط چون زرافه نیستی!!!!!


دوشنبه 25 آذر ماه سال 1387
*تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی....

and life looks surprisingly (!!!) bad and ugly and disappointing to me
i need  to love and helps that life looks wonderful to me

after  that, nothing really excites u

or makes u happy

the worst part of it
is that nobody can do nothing

i didnt like it
i did want it to end
but i cant move on

cant get over it

i feel like my life is pused
i do nothing useful in my life
im wasting my youth
 

made me useless
i dont remmeber about my goals befor it

i didnt know how much i was busy with it

and i was doing nothing

now that it is not there anymore
i figured out

that
what a time i have waisted
and i have no goals right now anymore
i dont rememebr what i was befor it
and what i wanted to be

im lost

i need to find myself..there is something that i have to do...but what? i dunno


*آهنگ «فریب-deceit» از حامد نیک پی رو گوش کنید !

شنبه 16 آذر ماه سال 1387

یه روز سرد پاییز گلدونتو شکستی


اراده کنم ، می تونم برات گریه کنم ....در هر ساعتی از شبانه روز که بخوای...هر مدتی که بخوای


روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر .....


زندگیه دیگه....زندگیه لعنتیه دیگه...زندگیه سمج نکبت...متعفن !

ایت هرتس!!!! هرتس سو فاکینگ بد!

اگر از امروز چاییمو شیرین نکنم و بخورم چی؟!

می دونستم که هیچ وقت اون گوشواره هارو نخواهم دید...مثل روز برام روشن بود...

همه وزن تنم توی گلومه....

از جان طمع بریدن آسان بود لیکن...از


پر منم پرواز تویی پای منم راه تویی پرده منم نقش تویی

ساز منم زخمه تویی بر دل تو ریش منم بر لب من خنده تویی

بر در تو شرم منم هست تویی نیست منم هیچ منم

نیک نگاه میکنم میم منی نون منی بی تو نیم

من نه منم نه من منم


سه شنبه 12 آذر ماه سال 1387

دلبر ، جانُمه...


در مرحله انکار به سر می برم... تا به خشم و بعد افسردگی برسم ...در موردش صحبت که می‌کنم زِره‌ام انگار ترَک بر می‌داره و از درز های پوسته سختی که روی تنم کشیدم ،غم و احساساتم می ریزه بیرون و اون لبخند بی اصالت ،کج و کوله میشه و لو میرم....حزن بیرون می‌ریزه و در سکوت مثل شیره‌ای داغ که از شیرینی، طعمی تیز و سوزنده گرفته به سمت دلم روان می‌شود ،قبل از اینکه شیفته شیرینی‌اش شوم و بگذارم که در دلم ته نشین شود ،سعی میکنم به روی خودم نیاورم که پوسته سختم دیگر انگار آنچنان سخت نیست و زیر بار احساساتِ سرکوب‌شده ام، هر روز داره خورده میشه و نازک و نازک تر میشه ....از شکستن سدی که به دور عواطفم کشیدم هراس دارم، از نیرویی که پشت این دیوار گرفتند می ترسم ...هر حماقتی آنقدر بعید به نظر نمی رسد....

بی ثباتم....به بی ثباتی ِ قطرات بارانی که از شاخه های بی برگ، آویزانند و هنوز به به حد کافی برای افول سنگین نشده اند .....

شاخه هایی به رنگ قهوه‌ای تیره از خیسی بارانی تند

..

.

به پیش من آ

دل میل تو داره ....


سه شنبه 28 آبان ماه سال 1387
دلم بشکسته !

سه شنبه 23 مهر ماه سال 1387


و دزد ها چه می کشند!

اولین باری بود که در واقع چنین بلایی را تجربه می کردم ...آمیزه ای از وحشت و ترس استرس و اضطراب و البته شانس!

دقیقا مجبور بودم نفسهای تندم را در سینه خفه کنم تا صدای اضافی ایجاد نشه و توجه جلب نکنه ولی باز هم می ترسیدم صدای قلبم که انگار توی گوشهام می تپید توی اون سکوت مطلق به گوش برسه...رعشه ای بر همه اندامم بود و کنترل حرکت دستها و پاهایم سخت بود و هر کدام منجر به سر و صدای اضافی می شد و وضعیت رو بدتر می کرد ...از دور تر می آمد... حالاداشت از کنار من عبورمی کرد ...زیر نظر گرفته بودمش به امید اینکه متوجه من نخواهد شد جلوتر خواهد رفت و همین طور در تاریکی منصرف می شود و باز می گردد ...اما در راه بازگشت روبه روی من خواهد بود...فقط دلم به سیاهی مطلق خوش بود ...بازگشت!! و سیاهی به کمکم آمد! دوباره در کنارم قرار گرفت ....درست همون موقع که صفحه مو بایل را به سینه ام فشار می دادم که مبادا نور ش در اون فضای تاریک و سیاه به چشم بیاد

همه چراغ ها روشن شد ...

ونور اون چراغ ها در اون لحظات تاریکی ِ بی نهایت ِ قبل از اون و سکوت ابدی شب انگار عربده هایی بود که بی رحمانه مثل هزاران تیغ به طرف من نشانه می رفتند و آن فاجعه که منتظرش بودم را به سمت وقوع هدایت می کرد ...به نظر می رسید راه دیگری وجود ندارد و خود را تسلیم شده با لکنتی مضحک تصور کردم سرم قفل شده بود و هیچ چیز به ذهنم نمی رسید، نفس های بریده‌ام تند تر می شد و هوا مثل وزنه‌ای بود که عبور هر ذره‌اش در گلویم دردناک بود، همه تنم ضرب آهنگ وحشت گرفته بود ...بی فایده بود ،خواستم از آن برزخ به اصطلاح مخفی(!) خارج شوم
ناباورانه در آن نور وحشیانه دیده نشده بودم،قصد داشت دوباره به جلو برود و به روبه رو نگاه می کرد و متوجه کنارش نبود و با فاصله ای که داشتیم در محدوده دیدش قرار نگرفته بودم ،در اوج نا امیدی این معجزه ای بود .... دوباره از من عبور کرد و پشت به من بود ... آه این بار در بازگشت او چه چیزی به کمکم می آمد؟! جلوتر رفت چیزی نیافت و برگشت!

سرا پا با ایستادگی تمام با قامتی راست آشکار ترین جسم موجود بودم ، بی اختیار نشستم ! و این انگار راه حل پیچیده و کشف نشده ای بود که فقط چند ثانیه ای بیشتر محافظتم میکرد ... اگر چند لحظه دیگر دوام می آوردم و با تمام وجود تن پر تنشم را حفظ می کردم شاید این معجزه ادامه میافت ، اما قلبم مثل یک حیوان وحشی جنون آمیز به دیوار تنم میکوبید...داشت از کنارم میگذشت ،فقط چند لحظه اگر دوام می آوردم و اگر شانس با من یاری می کرد ...خدای من داشت به سمت من می چرخید.......
اما چراغ ها را خاموش کرد!!!!!!!!!!!!
و بازگشت !
و رفت!
و ندید!
نفسهای حبس شده‌ام را بیرون دادم.. به سختی تونستم آب دهان خشک شده‌ام را قورت بدهم بدنم از بار تشنج سنگینی آزاد می شد
باور کردنی نبود!

.......
و اتفاقاتی هست و لحظاتی در زندگی که شاید تا سالیان دراز قابلیت شنیدنشان را در اطرافیانت نیابی .... شاید برای نوه هایت ... شاید با افتخار!!!



چهارشنبه 3 مهر ماه سال 1387

! You seem to Move Uneasy

به دید من ذات زندگی سختی و رنج و مشقت و اندوه است ....و آنچه گذشت روزگاران را بر آدمی آسان می‌کند داشتن دلگرمی‌ایی ،پشتوانه‌ای،عشقی، دیواری ،حجمی ،تکیه ای، چیزیست.... حتی بودنش هم مهم نیست.... فکر داشتنش کافیست .......آنی که بدانی با او در این چالهِ روزگار افتاده‌ای....چنان است که گاه حتی فراموش می کنی که در گنداب به سر می بری و فکر می کنی که در طبلی افتاده‌ای پر از شادی که نقاره چی های هستی فقط برای تو می‌کوبند ... به عشقت چنان نزدیکی که تلالو برق چشمانت را در چشمانش به تماشا نشسته‌ای. بازی آتش است و ستاره در فلک! کجا جا می ماند که به گنداب اطرافت نگاهی بیاندازی ؟پیش رویت کهکشانیست ! گیرم جا افتاده درون گودالی


و اگر دلگرمی را در همان چاله در کسی ،انسانی ،آدمی یافتی

با چه اطمینانی باید این پیمان را ابدی کرد...با چه پشتوانه ای از یکسان ماندن کیفیت آن باید آن را دائمی کرد؟ عشقی که برای دوام آوردن زیر بار ِبودن به آن نیازمندی..

بعد از نعره‌ای مستانه به امید دوامش بنشینی و پس از نا امیدی بخواهی مخوفانه برای خودت دلگرمی نو دست و پا کنی با شکستن آنچه زمانی بدان ایمان داشته‌ای،که همان رطوبت دانه شبنمی باشد درنسیمی بی ثبات بر عطش حلقی خشک، که پیامدی ندارد جز در هم شکستن روح خود و دیگری...پلیدی و زشتی و نکبت و پلشتی !

و اگر هیچگاه به پیمانی ایمان نیاوردی
...
..

و اگر خواستی به رقص و درخشش رنگ خیره نشوی ،گردنت را بالا بگیری ... عشقت را در نور سپید آسمان بیرون از گودال جستجو کنی ...

و اگر پشت آن نور خیره کننده چیزی نباشد؟!

..

این گودال را دوام آوردن مشکل است...روزگار...بودن.... هستی... بدون ِ

دلگرمی‌ایی ،پشتوانه ای،عشقی، دیواری ،حجمی ،تکیه ای، چیزی


سه شنبه 19 شهریور ماه سال 1387
! Time To Decide what to Believe


  "  هستی لایه لایه‌اس.تو در تو و پر از راز و البته پیچیده.برای درک اون باید خوب بود .همین.پاسخ من به این سوال دشوار همینه: خوب. من فکر می کنم هر کس در هر موقعیت می دونه که خوب ترین کاری که می تونه انجام بده چیه اما مشکل زمانی شروع می شه که آدم نخواد این خوب رو انتخاب کنه.در چنین صورتی او راه  رو کمی محو کرده.اگه در موقعیت دوم هم نخواد به خوب تن بده راه محو تر و تاریک تر می شه. وقتی هزار تا انتخاب بد رو به جای هزار تا انتخاب خوب انتخاب کنیم وضع اون قدر آشفته و تاریک می شه که انسان نمی تونه حتی یک قدم به جلو برداره.شبیه قدم زدن در مه می مونه که با هر قدم که برداری راه وضوح بیشتری پیدا می کنه 

.خوش بختانه هستی اون قدر سخاوت داره که دائم یک فرصت و یک شانس دیگه به شما می ده تا دوباره از صفر شروع کنید.اما اگه شما در برابر موقعیتی ،خوب رو انتخاب کنید راه اندکی وضوح پیدا میکنه .در موقعیت بعدی احتمالا با شرایط پیچیده تری مواجه خواهید شد که باز هم باید انتخاب کنید.این انتخاب ها مثل دالانی هزار تو همیشه در مقابل شما قرار دارن.با هر انتخاب سرعت شما بیش تر و بیش تر می شه.هر انتخاب درست شتاب شما رو بیشتر میکنه تا اون جا که با سرعت نور هم می تونید پیش برید  

.در مقابل ،هر انتخاب بد از سرعت شما کم میکنه. اون ها که دائم به انتخاب های بد دست می زنن وضع تاسف باری پیدا میکنن. اون قدر کند می شن تا کاملا متوقف می شن وبعد شروع می کنن به فرو رفتن.اون قدر فرو می رن تا این که به کلی دفن می شن. برای این آدم ها هم البته که فرصت هست اما اون ها مجبورند مدتی رو صرف این کنن نا خودشون رو از اعماق به سطح برسونن.زندگی مواجهه ابدی آدم هاست با این انتخاب ها


   خوش بختانه تشخیص خوب همیشه آسونه هرچند انجام اون به همون اندازه آسون نیست . با هر رفتار ساده و خوب،انسان یک گام پیچیده و ورزیده می شه.چنین به نظر می رسه که این رفتار های ساده و روشن که هر کسی به راحتی اونها رو تشخیص می ده مثل  آجر هایی هستند که در نهایت ساختمان بزرگ و پیچیده ای رو به وجود می آرن.تنها نکته مهم اینه که تا رج های پایینی درست کار گذاشته نشه امکان گذاشتن رج های بالایی نیست. منظورم اینه که هر کسی در هر موقعیت می دونه کاری که انجام می ده خوبه یا نه ;کسی که در انجام خوب ها ورزیده بشه کم کم حتی وزن خوب ها رو هم حس میکنه;یعنی از بین چند تا خوب می تونه بهترین رو تشخیص بده . کسی که فقط خوب ها رو انجام می ده به تدریج به یکی از کانون های هستی تبدیل می شه.منظورم از کانون اینه که در هر نقطه که ایستاده می تونه هستی رو در سیطره و فرمان خودش داشته باشه[ ......]

چنین کسانی اصولا به بی نهایتی دسترسی دارند که برای آن بی نهایت انجام چنین کارهایی به شدت ساده س....

 هر اندازه که به خداوند باور داشته باشی خداوند همون اندازه برای تو وجود داره . هرچه بیشتر به او ایمان بیاری،وجود و حضور او برای تو بیشتر میشه.

 ...

گرچه هستی خداوند ربطی به ایمان ما نداره اما احساس این هستی کاملا به میزان ایمان ما مربوطه"



* "روی ماه خداوند را ببوس" مصطفی مستور 

 


چهارشنبه 30 مرداد ماه سال 1387

می‌گریزم از رسوایی.... می‌ستیزم با تنهایی


دوباره کار خودمو شروع کردم،امروز روز دوم مرثیه‌اس.خدا می‌دونه تا کی قراره ادامه داشته باشد

...

 آن که ذات درد را باید "صدا" باشد...

صدا..... صدا ...

دلم یه گریه بی سر و صدای طولانی و آروم می‌خواد...من وقت نکردم خودم انتخاب کنم...انگار که سر دو راهی خوابم برده باشه و چشمامو باز کرده باشم و ببینم توی راه دیگه‌ای هستم و اون مسیر گرم و آفتابی را که مدتها از دور تماشا می‌کردم و منتظر بودم بهش برسم ،کور سوءییه که با هر چرخش ِچرخ، داره ریز تر و ریز تر میشه و از جلوی چشمام به عقب حرکت میکنه.

....میپنداشتم دستان نا اهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد...

و حالا تنهایی روی سرم آوار می‌شه.انگار که همه دنیا منتظر بودند من از خوابم بیدار بشم و توی چشمای من زل بزنند و به رُخم بکشند که تقصیر خودمه و هیچ کس رو نمیتونم مسول از دست دادن راهی که پشت سر گذاشتم بدونم ..... تو هم با من نبودی .........ای کاش می تونستم زمان را به عقب برگردونم.

انگار که برگ برنده ات را در مستی جای اسکناسی چرک ،به گدایی سپرده باشی و هیچ راه برگشتی نباشه .من تصمیم نداشتم زندگیمو اینجوری جلو ببرم.زندگی‌ایی که یک بار اتفاق میفته فقط هم یک بار به اون دو راهی میرسه و فقط یک بار فرصت داری مسیرتو انتخاب کنی.

....گمان میکردم این تو باید از خیل خبرچینان جدا باشد.....

میخواستم باشکوه باشه ...رویایی باشه ....خاطره انگیز باشه... ....چنان همسُفره شب،باید از جنس منو عشق و "خدا" باشد .... ...

میخواستم زمان انتخابم را برای همیشه تو ذهنم ثبت کنم... و حالا اصلا نمی دونم کِی به خواب فرو رفتم و کِی بیدار شدم و کی از دو راهی گذشتم. میخواستم تمام راهو جشن بگیرم و میدونستم که مقصد قشنگی در انتظارمه.

....ساده دل بودم.....

اما حالا یخ کردم ..اطرافم تاریکه ..نموره ...زمین نمناک و سرده... دور تا دورم دیوار های خاکستریه بلنده..... بلــــــــــند ! بلند ِ بلـــــــند ...

نمیدونم این تاریکی به کجا قراره برسه... می‌ترسم ..تنهام ... تو هم از ما نبودی..

ای آوار....

ای سیل مصیبت بار....


دوشنبه 31 تیر ماه سال 1387
... To Save Moonlight Forever

مثل اسفنجی که آب در درونش نفوذ می‌کند، خواب بر تک تک سلول های بدنم غلبه می‌کند و در من حل می‌شود و همان اندازه که انگشتان دست بر ریختن مشتی آب مقاومند، تنم در برابر نشستِ ناهوشیاری مقاوم است.

سرم پر است از نا پایداری، کشش، نگرانی و سر مستی......شک نمی‌کنم۳۰ تیر هشتادو هفت، به جایی ، بندی، رشته‌ای، چیزی متصل بود ...یک تاریخ، خود به تنهایی نمی‌تواند اینچنین رمزآلود و سحرانگیز باشد.. چیزی از جنس ناشناختگی‌ها، دور تا دورش سخت پیچیده بود..آنچنان سخت که دنیای بی‌نشانه و متعفن ِ من، از هر طرف می‌کوبید تا وحشی وار این تارهای ماورایی تنیده شده در تنش را بدَرد و مرا باز در پلیدی‌ام بغلتاندَ و در اوهام غوطه ور کند...

و من معلقم...

غلبه گسیختگی‌های سرکش ِدنیای مادی گرایانه من، بر هر آنچه نشانه و ناشناختگی و ماورایی و سرمستیست !

این اصوات گنگ و نامفهوم، این هجوم پیام‌ها سرم را می‌فشرد، شاید هم قلبم، یا گلویم را ...


..... در درونم طغیانیست!


سرمستی و گیجی و آرزوی رهایی آمیخته به هم...





چهارشنبه 22 خرداد ماه سال 1387
در کنج غم خزیده .....


بلقیس هم مرد و ارسطو را تنها گذاشتو ارسطو هم فرداش دق کرد و مرد!
خوب زندگیه دیگه...گاهی هم تموم میشه!
چه فرصت کرده باشی دهنتو ببندی چه وسط حرف و نفست سر رسیده باشه...
چه یه ماهی قرمز باشی چه آدمیزاد

...
همه چیز در رکود فرو رفته...حتی برگ درختها هم تکون نمی خورند...

دوشنبه 13 خرداد ماه سال 1387


You're confusing lust for love

دستانت پر بوده و از حجم سنگینی احساس امنیت می کردی ....
نگاه کن
بیشتر نگاه کن
دستانت از تکه یخی پر است
با تمام وجود میخواهی در دستانت حفظش کنی
با تمام وجود باید تماشا کنی که از کف می دهی
امنیت
سنگینی
و حجم بودنش را

..

 
Learn it will be gone
Don't believe in what is wrong
...
Only love remains
Lust is all a game
Once you learn the truth
All will come to you

All will come to you

All will come to you  

*


سه شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1387
ماییم و موج سودا !

وارد اِستِپ تو میشویم ! میترسم !!!!! از اِستِپ تیری میترسم !!!!! هرچند هم بی تابانه انتظارش را میکشم ولی میترسم
و آنجاست که اگر به اِستِپ تیری رسید ..... باید کند!!!
احساس خطر میکنم
بسیــــــــــــــــــــــــــــار
و آنجا که آدمی به کندن میرسد ، آن هم از نوع « دل » کندن ، احساس خطر میکند، بسیـــــــــــــــــــــــار!!!!

گفتم احساس خطر میکنم؟
آره خلاصه احساس خطر میکنم
یعنی یه جورایی احساس خطر میکنم
خوبشو بخوای بدونی احساس خطر میکنم
حقیقت اینه که احساس خطر میکنم
من احساس خطر میکنم
احساس خطر میکنم
لامصب احســـــــــــــــــــــــــــاس خطر میکنم
میفهمـــــــــــــــــــــــــــــــــی؟ نمی فهمی که



پنجشنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1387

ما را به رندی افسانه کردند !

kindda for the previous post!

گاهی میشه

توی خیابون شیشه رو بکشی پایین و به راحتی به راننده احمقی که مثه گاو میره فحش بدی

با انگشت سبابه بکوبی به سینه شاگرد نونوایی  و توی چشماش بهش فحش بدی   

با سپر بزنی به در پارکینگ احمقی که چهل و پنج و دقیقه طول میکشه باز بشه

به راحتی از تسلیت گفتن به خاطر مرگ آستین پوستین با خواجه شونه خالی کنی

دهنتو باز کنی و هرچی احساس میکنی رو به زبون بیاری

گاهی به راحتی میشه مسول و ِجه ات نباشی...چه حالی میده!

 


چهارشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1387


! Can'T GeT Over IT

قضیه اینه که با ذهن خودت همه چبز درست به نظر میاد...ولی اینکه ذهن من کجای واقعیت قرار داره مهمه...

ساعت یازده و نیمه ولی روز هنوز شبیه هشت و نیمه .....


تا همین چند وقت پیش بود ماهی یکی حالا شده ماهی یـــــــــــــــــــــــــــکی!!!! اگه بشه روزی یـــــــــــــــــــــــــــکی چی؟!

 


شنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1387
ّ
!I Can't Get used To living Without YOU

آدمی ممکنه چند تا بچه داشته باشه و خوب مثلا یکی دوتاشونو بیشتر از بقیه‌شون دوست داشته باشه که خوب به نظر من طبیعیه ...ولی آدمی به هر حال یه ننه بابا بیشتر نداره و همون بابایی که یکی دو تا بچه‌اش رو از بقیه بیشتر دوست داره همون تنها بابای بچه‌اییه که از بقیه کمتر دوست داشته میشه...
اینو گفتم نه اینکه ندونی ...ولی خوب گفتنش با نگفتنش فرق که میکنه!
*
درضمن فکر نکن که همه اونایی که خودکشی میکنن آدمای افسرده و بدبخت و اَه و اَخ و تفی بودند...من سراغ دارم کسایی رو که از زور عصبانیت می‌خوان پنجره رو باز کنن و بپرن بیرون و خــــــــــــــــــلاص!

چهارشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1387
! I HATE YOU COMPLETELY

مثلا فرض کن ....خیابون ولی عصر (مسلما ولی عصر تهران!)..... میگم ولی عصر چون تراکم درختش مناسبه...حالا چرا ؟ به دلیل این که طرف رو تا کمر از پنجره ماشین به صورت افقی میکنی بیرون و با فاصله بسیار کمی یعنی حدود چند سانتی ِ تنه درخت ها با ماشینت حرکت میکنی ...فکر کن درست مثل یه مدادی که میکشی به میله ها و راه میری و درینگ درینگ صدا می‌ده..کل ولیعصر تِپ تِپ کله یارو ازلای این درخت در میاد و می خوره به درخت بعدی ! فقط باید سرعت رو درست تنظیم کنی!
هَو فان !


سه شنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1387

برامون تعریف کرد که :
یارو ۲ تا طوطی داشته میخواسته بدونه کدوم نره کدوم ماده ...میره پیش یه یارو دیگه بهش میگه یه مشت کرم بریز جلوشون مادهه کرم های ماده رو میخوره نره کرم های نر رو...پرسید از کجا بفهمم کدوم کرمها نر هستند کدومشون ماده..یارو -همون یارویی که اون یارو رفته بوده پیشش- میگه من فقط کارشناس پرندگانم اونشو من نمیدونم دیگه !!!!

یعنی میخواست بگه حکایت  اون یارو-همون یارویی که میره پیش اون یارو-  حکایت منه !

چهارشنبه 28 فروردین ماه سال 1387
این صدای شهر خفه کرده مرا
صدای سنگ تراشی ...صدای ساتور آشپزخانه رستوران کناری و صدای ساختمان سازی ته خیابان...صدایی مانند کوبیدن و رها کردن آهن ها
این صدای کار نیز هم
صدای هزارتا فن پی سی و سرور و هزارتا کوفت و خوره دیگر، چیزی شبیه امواجی با صدای هــــــــــــــــوووهـــــــــــــــووووووووووومـــــــــم ابدی و هزارتا تلفن که همزمان زنگ می خورند و صدای خنده های مکرر و مستمر آقای همه کاره
**
صداقت مسولیت انتقاد بطالت
سه‌تای اولی به چشم....با آخری چه کنم؟!

پنجشنبه 22 فروردین ماه سال 1387

!not Black ..not Thin...But FeRnaNdO

همین یه خط بالا به نظرم برای به روز کردن کافی که هست هیچ کلی هم معنا مفهومات زیاد داره....حداقل در حد شروع برای سال ۸۷ که بسه؟ بس نیست؟ شانس آوردم امروز که تصمیم گرفتم در سال جدید یه چیزی اینجا بنویسم حالم خوبه...از بس که فکر میکنم چفدر زیباست که در بهار صبح‌ها آفتاب به روی برگها می‌تابه و عصر ها به زیر برگها !
دوست دارم چنان دونه دونه روز های بهار رو به شدت زندگی کنم که تک تک شون آنچنان در خاطرم پر رنگ باشه که حتی اگر هم خواستم نتونم حتی یک روزش رو به یاد نیارم....

همه روز های بهار رو دوست دارم ببلعم..منظورم همینه که دقیقا هوارو قورت بدم ... دونه دونه سنگ های بارون خورده رو با کف پام حس کنم.... پوست سرم از بادی که لای موهام میره خنک بشه و هر سلول صورتم نور آفتاب رو منعکس کنه
فقط میمونه بغل کردن حجم شادی سیالی که توی فضا موج میزنه ... درست مثل این شبه قاصدک مانندهایی که از درختها میریزه و کنار خیابونها جمع میشه وتا یه نیمچه نسیم هم میاد یا یک ماشین از کوچه رد میشه کلی دور ور میدارن و شلخته میشن و شلوغش میکنن و تا یه عالمه دنبال ماشینه راه میفتن...درست مثل اونا باید راه بیفتی و بدوئئ تا بتونی اون حجم سیال رو پیداش کنی وبهش برسی و یه طوری بغلش کنی که چنان بغلت پُر شه که دستات از دو طرف به هم نرسن! فکر کن! آدم اصلا یه جورایی بد عاشق می شه !!
این لاو ویت فِرناندو!!!!



چهارشنبه 8 اسفند ماه سال 1386

!Selling Time

زیاد به این مبحث قورباغه قورت دادن وارد نیستم...جهنم که سهمیه روزانه ‍بیدا کردم، اونم یه قورباغه درشت سبز لجنی براق با خالهای کج و کوله سیاه بایه غب غب ( یا حتی قب قب ) گنده آویززون که با چشمهای ورقلمبیده اش زل زده بهت ..... ولی یه قورت دادن رو حساب نباید از ۸.۳۰ صبح تا ۵ بعد از ظهر طول بکشه!
 


چهارشنبه 1 اسفند ماه سال 1386

You can Break a Heart with just a word or two


آدم خودشو که با خدا مقایسه نمی‌کنه!...اگر فکر میکنی که وقتی تو خودت ، خودت رو نمی بخشی چه طور میتونی انتظار داشته باشی که خدا تورو ببخشه ، باید بدونی که خدا بخشش و گذشتش از تو بنده ناچیز هزاران مرتبه وسیعتره


غیر از اون سوالی که دارم اینه که آیا لینوکس در مقابل ویندوز همانا کامپیو تری بدون موس در مقابل کامپیوتری با موس می باشد؟!



جمعه 28 دی ماه سال 1386

Every night You Cry Yourself To Sleep

به خودت که میای ساعت احتمالا دوباره از ۲ نیمه شب رد شده.همه خوابند.توی خونه یه چرخی میزنی.چراغ توی کوچه روشنه.نورش به کمک نور شومینه اومده و سالنو از تاریکی مطلق در آورده ولی بازهم  یه لامپ تا صبح باید جور تاریکیو بکشه. پس چرا امشب خاموشه؟حتما آخرین نفر مامان نبوده که خوابیده.آخرین نفر یادش رفته..

روشنش میکنی...

 خواب خیال  نداره بزنه به چشمات.میری سر یخچال.یه کاسه بزرگ، انار دون شده !!!!! چه عالی!کاش یه چیز دیگه از خدا خواسته بودی!!!

انار قرمزِ خنـــــــــــــــــک..

مامان که دستاش رنگ میگیره از پوست انار،حتما اون دون نکرده.البته انگار بعضی وقتها با دستکش اینکارو میکنه.وقتی تشنه‌ای انار آبدار خیلی میچسبه...

بیخوابی دیگه داره کلافه کننده می‌شه...این کنترلها پس کجان؟ معلوم نیست از کی تا حالا جاشون شده روی  پیشخون ؟! اصلا مگه روی این میز دم دست نبود؟! از دست این عادت های عجیب و غریبِ    ...      ...   مامان...یا   ....  ..شاید هم    .....  ... بابا   ...  ... یا حتی هیچکدوم  !!!!

راستی چرا من نمیدونم تازگی ها کی کنترلهارو جابه جا میکنه؟! مهمتر از اون ،انار توی یخچالو کی دون کرده؟ ببینم اصلا از کی تا حالا شبها یه لامپ روشن نمیمونه؟! یا  آخرین نفر اگه مامان نباشه پس کیه..کی بعضی  شبها بعد از مامان میخوابه؟

حس غریبگی؟؟؟؟؟؟ اونم این موقع شب؟! بی خوابی لعنتی..

شبهای لعنتی...روزهای لعنتی ..زندگی لعنتی...

آخه کی توی خونه‌اش غریبه میشه؟!!! خونــــــــــــه لعنتــــــــــــی..

کم گذاشتی ..کم بودی...اینطوری میشی یه آدم لعنتی!

هرچی به برنامه‌هات فکرمی‌کنی...سایت های خبر، نقد، عکس، داستان، یادداشتِ روزانه، لینک، فست فود، موزیک توی ماشین، اینترنت، ترافیک، دوستان، بیرون، تلفن، کلاس، درد و دل، خرید، فیلم، اتوبان، کتاب، بی‌خوابی..بی‌خوابی..بی‌خوابی..بی‌خوابی ... شبها: بی پایان ، روزها:  - ،ظهر،عصر!

در جمع خانواده؟ صحبت با مادرت؟ همراهی با خواهرت؟ سوال از پدرت؟...هرچی به ذهنت فشار میاری نیست...

کی این همه فاصله گرفتی؟ چه طور تونستی این همه دور بشی؟ کی اتفاق افتاد؟ چطور این همه بی سر و صدا؟ تغییر ارزشها این طور بی جدال؟!

اون غنایمی که ازش دم میزدی کو؟  اعتقاد داشتی عزیزانی داری که هر شب تعهد دادند در کنارت میمونند آماده شنیدنت..خدمت کردنت ..آرامش دادنت.. تحمل کردنت.. تنها نذاشتنت.. چی شد که حالا باید درخواست کنی بهترین دوستت بیاد به خونه‌ات تا فکر کنی قابل گوش دادنی...

چه جوری  قبلا  شکر می‌کردی که بدون درخواست همه چیز مهیاست؟!

همه بدون درخواست دارا زاده میشوند..چه طور باید کم گذاشت که اینچنان از دست داد؟!



ملقب به عسل
استامینوفن
ارداویراف
می نی مالیده
قصه های عامه پسند
forgotten shadow
آدم نصفه نیمه
ما مهره نیستیم
گیس گلاب
!من که آبی نبودم


آرشیو