X
تبلیغات
رایتل
شقایق

شقایق

شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1383

اگه بهت بگن می تونی 3 روز از روزهایی رو که خیلی دوست داشتی  انتخاب کنی و برات دوباره تکرار بشه..
کدوم رو انتخاب میکنی؟

 

عروسی عموت؟
اون سه شنبه هه؟
تولد اون دوستت؟
تولد خودت؟
گل نرگس؟


چقدر دلم می خواست اتفاقات خاص تر و بزرگتری به ذهنم میرسید...
با اینکه تک تک , فوق العاده و بی نظیر به نظرم می رسن...و من عاشقشونم...

*************************

فقط چیزی که آزارم میده اینه که همیشه فکر می کردم :
 آدما به صورت نرمال بین 70 تا 80 سال بهشون وقت داده می شه که عرضشونو در استفاده کردن از فرصت ها ی زندگی نشون بدن

 ۱۵سال اولو که بی خیال... آدم در بی خبری طی می کنه...دل از 40 سالگی به بعد هم باید برید ..هر گلی به سرت زدی قبل از 40 زدی

۳۰تا ۴۰ هم دوره سرمایه گذاریه برای بقیه عمر ...برای اینکه آدم باشی بی مصرف نباشی به یه دردی بخوری...مایه خفت و ننگ خودت نباشی ...رسیده باشی به اون برداشتی که از خودت داشتی  ...یا لا اقل تلاش کنی براش...خلاصه اش دوره زحمت کشی!

این وسط می مونه سال های بین 20 تا 30
فکر می کنم یه جا شنیدم که به این 10 سال میگن "بهاری ترین سال های زندگی"
بهترین خاطرات آدم توی این سال هاست ...نه مسولیتی نه وظیفه خطیری ...نه چیزی
بخور و بخواب و صفا!
روی بخور و بخوابش بحثی نیست ....

بحث روی اون قسمتِ صفاست!

ارزش ها مهمتره و چیزایی که آدم بشون معتقده یا صفا کردنِ بیشتر؟

استفاده بیشتر از این دنیای دو  روزه مهمتره یا حفظ کردنِ بیشترِ قید و بند ها؟

*************************


هیچ کدوم اینارو  به حساب گله و غر و شکایت و نا شکری نمی ذارم...فقط به تناقض رسیدم و یه تعارض !!!
چون وجود دارن روزهای معمولی و اتفاقات بسیار جزئی ایی که باعث میشن
یه عالمه از ته دل بخندم...
حس خوبی داشته باشم...
روزهام خاطره انگیز بشن...و از یاد آوریشون شاد  بشم
 و آیا غیر از اینه که آدم تو دلش  احساس خوشبختی کنه؟

***********************
موضوع اینه که حالم از روزمرگی به هم میخوره
 روزمرگی ایی که خیلی هم جذاب به نظر میرسه...و هیچ دلم نمیخواد از دستش بدم...
ولی مثه سگ دست و پا می زنم که امروز طوری زندگی کنم که فردا حسرت روزهای رفته رو نخورم!.......................... و راهش رو بلد نیستم ....
من میخوام بازیگر نقش های مهمتری باشم
دلم نمیخواد خودمو توجیه کنم که مگه بقیه مردم چی کار  دارن می کنن..
از سیا لشکر بودن منزجرم  هرچند خیلــــــــــــــــــــــــــــی ها عضو ش هستن
و لشکر هم برای خودش بسی عظیمه !!!
 
************************
 راستی عرضه رو همین جوری می نویسن؟

 


در ضمن من امروز رو تا عمر دارم فراموش نمی کنم
از بس کار خاصی نکردم ولی اون کوچه هه  که رو به اوتوبان صدره خیلی با صفاست !!

 


سه‌شنبه 4 اسفند‌ماه سال 1383





من خیلی

...خستــــه ام


خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی...



دلم می خواد روی یه تپه چمن دراز بکشم  به اون آهنگه گوش کنم که
روی هُلد ِ تلفن هاس  می گه:
لالا  لالای  هالالای  لالالالای  هالالای  هالالالای  لای  لای لای !!!!!

                                                     



ملقب به عسل
استامینوفن
ارداویراف
می نی مالیده
قصه های عامه پسند
forgotten shadow
آدم نصفه نیمه
ما مهره نیستیم
گیس گلاب
!من که آبی نبودم


آرشیو