X
تبلیغات
رایتل
شقایق

شقایق

شنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1389

 بید مجنون 

پایین تخت که می شِستی روبه روی پنجره تمام قد اتاق قرار می گرفتی و مشرف به ساعتِ سرِ چهار راهِ خیس و بی عبور که ده دقیقه بعد از ۲ بامداد را نشون می داد.  

هر کدوم سست تر و ضعیف تر، نوبتش زودتر ...قطره های بارونی که دونه دونه از نرده های بالکن کنده می شدن و به زمین میفتادن.  

اگر دردِ هجومِ افکار به مغزت را ثانیه ای می تونستی فراموش کنی ،گیریم ساعت ها هم آسمون می بارید، می تونستی تا سقوطِ آخرین قطره بارون از نرده ها ،بشینی و حدس بزنی نوبتِ لغزش کدوم یکیشونه..و سُستیشونو تماشا کنی  

فقط اگر آن ثانیه دست می داد..  

 ولی سرت را احاطه در نبضِ دردی می‌یابی با عمر ابدیت که هر لحظه بودنش را سماجت می‌کند ..هر ثانیه در گوش‌ات فریاد می‌زند و حتی می‌گذارد خیال کنی تنهاییِ بی نهایتت حقیقی نیست و این همۀ اهل جهانند که فریاد میشوند در این سکوتِ سیاه شب تا فقط یک چیز را از تو بدانند  

در دل تو و در دل شب تیر میکشد ...هزار بار هزار بار هزار بار ...فقط یک چیز را تکرار  تکرار تکرار و فریــــــــــــــاد می کند ... 

.  

نوبت توست .  

 

 



ملقب به عسل
استامینوفن
ارداویراف
می نی مالیده
قصه های عامه پسند
forgotten shadow
آدم نصفه نیمه
ما مهره نیستیم
گیس گلاب
!من که آبی نبودم


آرشیو