X
تبلیغات
رایتل
شقایق

شقایق

جمعه 9 مهر‌ماه سال 1389

  

  

 

 

خداوندا میدانم هیچ اتفاقی بی دلیل نیست حکمت اتفاقات را بر من روشن کن ..و می دانم اگر از اشتباهاتم درس بگیرم مرا از رنج آنها معاف خواهی کرد خداوندا تو بزرگترین بخشاینده هستی  نیروی جبران و فرصت جبران خطا هایم را به من ببخش 

 خدایا  خودت حافظ نعماتی باش که  به من ارزانی کرده‌ای، بصیرتِ داشتنشان رانیز به من ارزانی کن  


سه‌شنبه 6 مهر‌ماه سال 1389

اگه غوله منو خورد چی ؟ 

آتشی که به روح دیگران می زنید روزی هزاران بار روح خودتان را شعله ور می کند و جانتان را می سوزاند .. 
وای از آن روز که آن دیگری روح خودتان باشد در تنی دیگر  
برزخی چند باره.... که در آن فقط آرزوی عدم می کنید   
.   
.   
کاش نبودم...  


پنج‌شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1389

! the most worng direction  

گفت که انشا بنویسید ای کاش من یک ... بودم 

 از روی بی خیالی یه نگاهی به دور و ور کردم و گفتم ای کاش این عقربه های ساعت آخر زنگ را نشون می داد و ما از شر این انشا خلاص می شدیم  

نوشتم ای کاش من یک ساعت بودم ! بعدا که انشام مورد استقبال قرار گرفت تو دلم از انگیزه نوشتنش شرمنده بودم ولی به روی خودم نیاوردم

الان؟ الان بیشتر دوست دارم یک کارت پایان خدمت سربازی باشم !  

به هر رو!! نیک که بنگری رویا ها نباید چنان هم دست یافتنی باشند  بهشون می رسی و دلیلی برای ادامه نداری 

باید می نوشتم

جهانگرد  

تور لیدر 

عکاس 

نوازنده 

روانشناس  

 که یادم بماند .. 

 

ننوشتم..


چهارشنبه 5 خرداد‌ماه سال 1389

u gotta be a girl to feel it 

 

همه دخترا یه روزی پسر بودن به جز اولین دختر هستی که این جمله رو به زبون آورده  «امیدوام  روزی این حس منو بچشی»  که باعث شده به تعداد دخترا وجود داشته باشه پسری که اون  جمله رو از یه دختر شنیده و اون پسر، دختر شده !  

 دختر شده تا توانایی لمس کردن اون حس رو داشته باشه و زجر فهمیده نشدن رو بچشه 

همه دختر ها یک پسر نفرین شده اند می تونی بگی "نفرین شده" یا "دختر" 

 هر دختر نشانه ای از یک فهمیده نشدن است رد پای یک درک نشدن است یک تنهایی عظیم  

 ... 

من روزی دختری را درک نکرده ام

  

 


دوشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1389

 فقط باتریشه که داره تموم می شه ..بعضی وقتها صفحه‌اش روشن می شه که الارم بده .وگرنه ...نه ...کسی زنگ نمی زنه ...با هر دفعه روشن شدنش فقط یه شوق کوچولو جون میگیره گل میکنه  فرو میریزه میمیره 

 

 


یکشنبه 2 خرداد‌ماه سال 1389

 

 " آسمانٍ بیرون از گودال"  

الان که سر و مر و گنده و حی و حاضر نشستیم دست از سر گذشته و اندوخته ها و خاطرات از  آدمها گرفته  دوستان همدوره‌ای و  عشق و عاشقی و  تا مکان ها و موقعیت ها  جوانی و کودکی وخونه پدر بزرگ و مرور کردنشون و خواهش و دلتنگی و هوس داشتن و تکرارشون بر نمی داریم 

موفع مردن  با صاعقه مرگ اون حجم وابستگی و خاطرات و داشته ها  با از هم گسیختن  ناگهانی و پوچ شدن همه شون چه فشاری رو قراره متحمل شیم.. 

 

 

یادداشتی از آرشیو


شنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1389

 بید مجنون 

پایین تخت که می شِستی روبه روی پنجره تمام قد اتاق قرار می گرفتی و مشرف به ساعتِ سرِ چهار راهِ خیس و بی عبور که ده دقیقه بعد از ۲ بامداد را نشون می داد.  

هر کدوم سست تر و ضعیف تر، نوبتش زودتر ...قطره های بارونی که دونه دونه از نرده های بالکن کنده می شدن و به زمین میفتادن.  

اگر دردِ هجومِ افکار به مغزت را ثانیه ای می تونستی فراموش کنی ،گیریم ساعت ها هم آسمون می بارید، می تونستی تا سقوطِ آخرین قطره بارون از نرده ها ،بشینی و حدس بزنی نوبتِ لغزش کدوم یکیشونه..و سُستیشونو تماشا کنی  

فقط اگر آن ثانیه دست می داد..  

 ولی سرت را احاطه در نبضِ دردی می‌یابی با عمر ابدیت که هر لحظه بودنش را سماجت می‌کند ..هر ثانیه در گوش‌ات فریاد می‌زند و حتی می‌گذارد خیال کنی تنهاییِ بی نهایتت حقیقی نیست و این همۀ اهل جهانند که فریاد میشوند در این سکوتِ سیاه شب تا فقط یک چیز را از تو بدانند  

در دل تو و در دل شب تیر میکشد ...هزار بار هزار بار هزار بار ...فقط یک چیز را تکرار  تکرار تکرار و فریــــــــــــــاد می کند ... 

.  

نوبت توست .  

 

 


سه‌شنبه 10 فروردین‌ماه سال 1389

به سلامتی !

بیبن میشه مثلا یه روز صبح پاشی همینجوری که داری حوله رو می‌کشی به صورتت و خشک می‌کنی ،تا حوله‌رو  روی چشمات فشار می‌دی می‌فهمی که چشمات یهو امروز صبح مایع شده   تا بیای به خودت بجنبی ،محتویات چشمت مثه اشک از حدقه چشمت جاری می شه و تخلیه میشه .تو می مونی و ۲ تا گودی سیاه روی صورتت  یا  شایدم ۲ تا چاه با عمق بی نهایت !به همین راحتی ! یعنی می خوام بگم یه همچین چیزیه سلامتی ! سلامتی بدهی به کسی نداره ،یهو از فردا صبح می تونه نباشه و دستت  هم به جایی بند نباشه، خیلی ریلکس !  

چشم وظیفه ای نداره ببینه ! گوش وظیفه‌اش نیست بشنوه ! هر لحظه هزاران هزار بار زاییده میشیم! هر ثانیه متولد می شیم و هر آن زندگی از سر بهمون داده میشه ،هر لحظه بودنمان با هزاران هزار نعمت و بخشندگی گره خورده !نعمتی که خاصیت دیدن رو به چشم اهدا میکنه و.....  خاصیت بودن رو به ما ! 

یه همچین چیزیه سلامتی  !


شنبه 3 بهمن‌ماه سال 1388

فاصله چشم ترت با  پلک بسته به رویش تنها مقر امن...
آسا یش؟ کسرى از ثانیه ..پلک بزن!


پنج‌شنبه 1 بهمن‌ماه سال 1388

 

 

مگه شنبه هفته پیش نرسید؟ خب شنبه هفته دیگه هم میرسه! یعنی میخوام بهت بگم چاره دیگه ای نداره!  همونجور که  حتی شنبه 3 هفته بعدش هم میرسه اونم چاره ای نداره! زندگی کلن بیچاره اس! از بس میگذره! سیستم آفرینش به  دلیل وجود فاکتوری به  اسم زمان نقص داره ! من بودم یه چیز دیگه جاش تعبیه میکردم


یکشنبه 27 دی‌ماه سال 1388

 زندگی ماهیتا برای کردن است !  

 


آره زندگی اصلا سخت
توش امتحان هست 
قرارداد هست
خونه بی مشتری هست
درس هست
دوری هست
بی اهمیتی به احساست هست 
آدم احمق روی مخ هست
ادم کلید هست
همخونه روانی هست
دوری هست
دلتنگی هست
داشتن ولی دست نرسیدن هست
تنهایی هست
استرس هست
بی پشتوانه گی هست
تصمیمگیری هست
فشار هست
مسئولییت هست
حالا که چی؟ آره ! همینه!
میخوای چی کار کنی؟
همینه که هست! 
میخوای بکنش
میخوای بکش خودتو !


پنج‌شنبه 7 آبان‌ماه سال 1388

تنها نور هدایتگر 

 در این دل سیاه شب،  

نور چراغ نیم سوز علامت "محل خروج"در سالن آمفی تئاتر دانشگاه ست ! 

درست روبه روی پنجره این خونه یه وجبی ، در حالی  که در طول شب حتی ذره ای از شکوه  آن سالن تمام شیشه ای با آن معماری جذاب قابل تشخیص نیست، باسماجت وقیحانه ای حروف کلمه EXIT خاموش روشن میشوند ... 

EXIT  

EXIT  

EXIT 

EXIT 


پنج‌شنبه 23 مهر‌ماه سال 1388

  im scared of what i THINK 

 شور میخورم دلم شیرین میخواد ...شیرین می خورم دلم شور می خواد...فقط می خورم!!!! 

 ایران از اینجا نزدیک تر ه ،تا اینجا از ایران ...می فهمی که چی میگم؟  

 بعد اینکه  

به هر قانونی اعتقاد داشته باشی، اون قانون زاده میشه و برای تو مصداق پیدا میکنه ،حتی اگه «فقط  بر تو» حکمرانی کنه 

 بنابر این اگه فکر کنی : «چناچه به قانونی اعتقاد داشته باشی مصداق داره» ، این فکر بر زندگیت حکمرانی میکنه!!!! 

بازم میفهمی که چی میگم؟    

میرسیم به اینکه 

 بعد از هر گذری ۳ تا سوال مهمه :  

۱.آیا من خوشحال ترم؟ 

۲.اگر نیستم آیا نتیجه این گذر به خوشحالی بیشتری نسبت به نقطه قبل از گذر منجر خواهد شد؟ 

۳. اگر از سوال یک و دو سربلند بیرون نیامدید،گذر دیگری ، رو به عقب یا رو به جلو نیاز است؟ 

 همانا در زندگی فقط رضایت و خو شحالی شرط است ! 

 (که خوب برای هرکس مفاد این خوشحالی و حتی  الویتبندیش فرق داره... )


شنبه 18 مهر‌ماه سال 1388

 دلم وحشی شده!

 

هوا اینجا ۷-۷.۳۰ تاریک میشه ایران ۵-۵.۳۰

اینجا هم ۲۰۶ و ماتیز داره ! 

نون واسه صبحانه نیست...نون تست و باگت و ترکی خوردم  

دیشب نون عربی خریدم امتحان کنم.


سه‌شنبه 12 خرداد‌ماه سال 1388

 مثلا یه دلفین ..   

یه دلفینی که توی یه صبح آفتابی که سطح پر و پخش  اقیانوس از انعکاس خورده های آفتاب برق می زنه ...با تمام قوا آبو میشکافه و تمام انحنای پشتش از پرشی که به بالا می کنه کش اومده ..  

یا نه .. 

مثلا یه کابوی ....  

یه کابوی که گرد سم اسبش دنبالش میدوئه ...تمام نیروش توی بازوی  قوی کشیده  شده بالای سرشه و طناب حلقه شده‌ای که داره اون بالا می چرخه  

اصلا یه آبشار!  

یه آبشار بلند...درست همونجایی که قطرات آب می خوان از رودخونه وحشی جدا شن و به سمت زمین سقوط کنن  

نه ! اونو ولش کن...   

اون  خواننده با پر وسعت ترین صدای ممکنو بهش فکر کن درست اون لحظه که همه نفس های دنیا رو توی سینه اش حبس کرده برای فریاد کردن  بلند ترین ترانه ممکن  

 

یا همه اینا رو خط بکش 

و فقط سعی کن بفهمی که از چه جنسیه   این حس غریبی که از درون میکوبد نیرو میگیرد بالا می آید   از سینه‌ام تا گلویم اوج میگیرد تا زیر پوست صورتم میدود و نمیخواهد که بمیرد ... 

فقط نمیخواهد بمیرد  

میخواهد که با ذرات حل شده بهار در آسمان چرخ زنان  آمیخته شود...  

و این اتاق  

این اتاق با نور مهتابی سفید  

این اتاق بی پنجره...بدون تکه ای از آسمان  

این اتاق بدون نفس..بدون ذره‌ای از رد زندگی چه رسد به ذرات بهار  

در این اتاق هر روزه   

در این اتاق مکرر   

روحم آغاز به مردن کرده است! 


شنبه 22 فروردین‌ماه سال 1388
 می شه یکی پیدا شه اینو بکنه تو مخ من؟!!   
 
آن نفسی، که با خودی یار چو خار آیدت * وان نفسی، که بیخودی یار چه کار آیدت 
آن نفسی،که باخودی خود توشکارپشه ای * وان نفسی،که بیخودی پیل شکار آیدت 
آن نفسی،که با خودی بستۀ ابرغصه ای * وان نفسی،که بیخودی مه کنار آیدت
آن نفسی، که باخودی یارکناره میکند * وان نفسی،که بیخودی بادۀ یار آیدت
آن نفسی،که باخودی، همچوخزان فسرده ای * وان نفسی،که بیخودی دی چوبهار آید ت
جملۀ بیقراریت ازطلب قرارتست * طالب بیقرارشو تا که قرار آیدت
جملۀ ناگوارشت ازطلب گوارش است * ترک گوارش ارکنی زهرگوار آیدت
جملۀ بیمرادیت ازطلب مراد توست * ورنه همه مراد ها همچو نثار آیدت
عاشق جوریارشو عاشق مهریار نی * تاکه نگار نازگر عاشق زار آیدت
خسروشرق شمس دین از تبریز چون رسد *از مه و از ستاره ها والله عار آیدت

چهارشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1387

...There is a heaven above u

 «برای روح های شکننده و کم انعطاف که تمایل به دلتنگی دارند ،زندگی کردن فقط نوعی تنبیه سخت است .این ها افرادی هستند که با صبر و تحمل دقایق تنهایی خود را به دقت می شمارند و از آن رنج می برند» 

یادم نمیاد که این چند خط بالا رو کجا خوندم . ولی اگه چیزی شبیه به خودم در اون پیدا نکرده بودم لزومی نداشته که اینقدر پر رنگ حفظش کنم... 

به هر حال با حال و هوایی که الان توی کله ام میچرخه تنها چیزی که می تونم بگم اینه که :شده آدم زرافه باشه،دختر نباشه! 

به راحتی و با تعجب از من می پرسه که آیا زندگیتو تعطیل کردی و انتظار کشیدی؟ و این دقیقا همون کاریه که من نکردم...بدون مکث حتی، می تونستم بگم نه! ولی پس واقعا چی کار کرده بودم؟ چه برداشتی از حس من میتونه داشته باشه؟ قبل از این که برای چند دقیقه ای دختر باشه...هیچی!  هیچ برداشتی نمی تونه داشته باشه... پس دقیقاً منطقاً عقلاً  عرفاً  قانوناً  کلاً هر آنچه که اً یا ان  (!!) حق با اونه... و این دقیقا همون کاریه که دو ماهه دهن خودتو داری سرویس میکنی که نکنی ! همین که قرار نیست تعطیل کنی،قرار نیست نباشی ...حتی برای اینکه ببینی حق با کیه... ...قراره مفهوم گهییه انیچا را  چنان با گوشت و پوست و خونت درک کنی که اگه نکردی و دقیقا همین کارو کردی، طوری دهنت سرویس شه که دفعه بعد دیگه نکنی! 

ولی واقعا کدومشون میتونه بفهمه توی بک گراند زندگی کردن یعنی چی؟ آیا اصلا هیچ درک وشناختی از این حس داره؟  می دونه چه جوریه که زندگیت تعطیل نباشه  ولی خیلی بی سر و صدا پا شده باشی بساطت رو جمع کرده باشی صاف رفته باشی نشسته باشی کنج دلت یه فیلم نمایشی هم از جریان زندگی روی تصویر پخش کنی...  

بدیش اینه که هی به روت میارن که تو ..توی شکننده و کم انعطاف، همیشه چیزی داری که بری اون کنج بشینی...در صورتی که ما با تمام تمامیت و وجودمون هستیم و چیزی نمی تونه مزاحم  این به تمامی بودن و به تمامی حضور داشتن بشه و  تو خودتی  که  یه حفره توی دلت درست میکنی که هرچی بیشتر بخوای اون کنج بشینی حفره جاشو گشاد تر میکنه و جای تورو تنگ تر میکنه..این تویی که با تمام بودنت نیستی..این تویی که بهانه های رنگ به رنگ برای نبودن داری ،این تویی که روزهای متوالی و نا متوالی کنج نشینی داری...روز های متوالی و نا متوالی رو نصفه نیمه زندگی میکنی، انتظار و لحظات و روزهایی که حتی در بهترین حالت اگر به چیز بی نظیری ختم بشه، باز هم باختی ..چون خود  آن لحظات رو  فروختی، زندگی نکردی..خود آن روزها دیگر قابل برگشت نیست  ...تویی که این حفره را میکنی چاه ...چاه رو میکنی غار و ذره ذره تمام بودنت میشه نبودن..میشه نصفه نیمه زندگی کردن... دیروز به بهانه فارغی ...امروز به بهانه عاشقی ...بهانه مهم نیست...چه بسا که اگر با شادی آمیخته باشد ،جذاب تر میشود و بعد خطرناکتر، فریبنده‌تر، قابل توجیه‌تر!!!!! 

  به کلام در آوردن یک حس کار سختی است  واگر در این کار لنگیدی خیلی شیک سلاحت را تسلیم کن و بدان که حق با طرف مقابل است !  

سخت تر از اون اینه که بدانی از جنسی هستی که برای به تمامی بودنت بهانه گیری...و اگر نیابی اش تو نیز نیستی..

 وای به روزی که اگر خواستی بهانه گیر نباشی ،نعمت هایت را با بهانه هایت اشتباه بگیری ..یا حداقل خواستی تمرین کنی که نباشی وشکست خوردی و بی نظیری نعمتهایت را خدشه دار کردی ...فقط چون زرافه نیستی!!!!!


دوشنبه 25 آذر‌ماه سال 1387
*تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی....

and life looks surprisingly (!!!) bad and ugly and disappointing to me
i need  to love and helps that life looks wonderful to me

after  that, nothing really excites u

or makes u happy

the worst part of it
is that nobody can do nothing

i didnt like it
i did want it to end
but i cant move on

cant get over it

i feel like my life is pused
i do nothing useful in my life
im wasting my youth
 

made me useless
i dont remmeber about my goals befor it

i didnt know how much i was busy with it

and i was doing nothing

now that it is not there anymore
i figured out

that
what a time i have waisted
and i have no goals right now anymore
i dont rememebr what i was befor it
and what i wanted to be

im lost

i need to find myself..there is something that i have to do...but what? i dunno


*آهنگ «فریب-deceit» از حامد نیک پی رو گوش کنید !

شنبه 16 آذر‌ماه سال 1387

یه روز سرد پاییز گلدونتو شکستی


اراده کنم ، می تونم برات گریه کنم ....در هر ساعتی از شبانه روز که بخوای...هر مدتی که بخوای


روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر .....


زندگیه دیگه....زندگیه لعنتیه دیگه...زندگیه سمج نکبت...متعفن !

ایت هرتس!!!! هرتس سو فاکینگ بد!

اگر از امروز چاییمو شیرین نکنم و بخورم چی؟!

می دونستم که هیچ وقت اون گوشواره هارو نخواهم دید...مثل روز برام روشن بود...

همه وزن تنم توی گلومه....

از جان طمع بریدن آسان بود لیکن...از


پر منم پرواز تویی پای منم راه تویی پرده منم نقش تویی

ساز منم زخمه تویی بر دل تو ریش منم بر لب من خنده تویی

بر در تو شرم منم هست تویی نیست منم هیچ منم

نیک نگاه میکنم میم منی نون منی بی تو نیم

من نه منم نه من منم


سه‌شنبه 12 آذر‌ماه سال 1387

دلبر ، جانُمه...


در مرحله انکار به سر می برم... تا به خشم و بعد افسردگی برسم ...در موردش صحبت که می‌کنم زِره‌ام انگار ترَک بر می‌داره و از درز های پوسته سختی که روی تنم کشیدم ،غم و احساساتم می ریزه بیرون و اون لبخند بی اصالت ،کج و کوله میشه و لو میرم....حزن بیرون می‌ریزه و در سکوت مثل شیره‌ای داغ که از شیرینی، طعمی تیز و سوزنده گرفته به سمت دلم روان می‌شود ،قبل از اینکه شیفته شیرینی‌اش شوم و بگذارم که در دلم ته نشین شود ،سعی میکنم به روی خودم نیاورم که پوسته سختم دیگر انگار آنچنان سخت نیست و زیر بار احساساتِ سرکوب‌شده ام، هر روز داره خورده میشه و نازک و نازک تر میشه ....از شکستن سدی که به دور عواطفم کشیدم هراس دارم، از نیرویی که پشت این دیوار گرفتند می ترسم ...هر حماقتی آنقدر بعید به نظر نمی رسد....

بی ثباتم....به بی ثباتی ِ قطرات بارانی که از شاخه های بی برگ، آویزانند و هنوز به به حد کافی برای افول سنگین نشده اند .....

شاخه هایی به رنگ قهوه‌ای تیره از خیسی بارانی تند

..

.

به پیش من آ

دل میل تو داره ....


سه‌شنبه 28 آبان‌ماه سال 1387
دلم بشکسته !

سه‌شنبه 23 مهر‌ماه سال 1387


و دزد ها چه می کشند!

اولین باری بود که در واقع چنین بلایی را تجربه می کردم ...آمیزه ای از وحشت و ترس استرس و اضطراب و البته شانس!

دقیقا مجبور بودم نفسهای تندم را در سینه خفه کنم تا صدای اضافی ایجاد نشه و توجه جلب نکنه ولی باز هم می ترسیدم صدای قلبم که انگار توی گوشهام می تپید توی اون سکوت مطلق به گوش برسه...رعشه ای بر همه اندامم بود و کنترل حرکت دستها و پاهایم سخت بود و هر کدام منجر به سر و صدای اضافی می شد و وضعیت رو بدتر می کرد ...از دور تر می آمد... حالاداشت از کنار من عبورمی کرد ...زیر نظر گرفته بودمش به امید اینکه متوجه من نخواهد شد جلوتر خواهد رفت و همین طور در تاریکی منصرف می شود و باز می گردد ...اما در راه بازگشت روبه روی من خواهد بود...فقط دلم به سیاهی مطلق خوش بود ...بازگشت!! و سیاهی به کمکم آمد! دوباره در کنارم قرار گرفت ....درست همون موقع که صفحه مو بایل را به سینه ام فشار می دادم که مبادا نور ش در اون فضای تاریک و سیاه به چشم بیاد

همه چراغ ها روشن شد ...

ونور اون چراغ ها در اون لحظات تاریکی ِ بی نهایت ِ قبل از اون و سکوت ابدی شب انگار عربده هایی بود که بی رحمانه مثل هزاران تیغ به طرف من نشانه می رفتند و آن فاجعه که منتظرش بودم را به سمت وقوع هدایت می کرد ...به نظر می رسید راه دیگری وجود ندارد و خود را تسلیم شده با لکنتی مضحک تصور کردم سرم قفل شده بود و هیچ چیز به ذهنم نمی رسید، نفس های بریده‌ام تند تر می شد و هوا مثل وزنه‌ای بود که عبور هر ذره‌اش در گلویم دردناک بود، همه تنم ضرب آهنگ وحشت گرفته بود ...بی فایده بود ،خواستم از آن برزخ به اصطلاح مخفی(!) خارج شوم
ناباورانه در آن نور وحشیانه دیده نشده بودم،قصد داشت دوباره به جلو برود و به روبه رو نگاه می کرد و متوجه کنارش نبود و با فاصله ای که داشتیم در محدوده دیدش قرار نگرفته بودم ،در اوج نا امیدی این معجزه ای بود .... دوباره از من عبور کرد و پشت به من بود ... آه این بار در بازگشت او چه چیزی به کمکم می آمد؟! جلوتر رفت چیزی نیافت و برگشت!

سرا پا با ایستادگی تمام با قامتی راست آشکار ترین جسم موجود بودم ، بی اختیار نشستم ! و این انگار راه حل پیچیده و کشف نشده ای بود که فقط چند ثانیه ای بیشتر محافظتم میکرد ... اگر چند لحظه دیگر دوام می آوردم و با تمام وجود تن پر تنشم را حفظ می کردم شاید این معجزه ادامه میافت ، اما قلبم مثل یک حیوان وحشی جنون آمیز به دیوار تنم میکوبید...داشت از کنارم میگذشت ،فقط چند لحظه اگر دوام می آوردم و اگر شانس با من یاری می کرد ...خدای من داشت به سمت من می چرخید.......
اما چراغ ها را خاموش کرد!!!!!!!!!!!!
و بازگشت !
و رفت!
و ندید!
نفسهای حبس شده‌ام را بیرون دادم.. به سختی تونستم آب دهان خشک شده‌ام را قورت بدهم بدنم از بار تشنج سنگینی آزاد می شد
باور کردنی نبود!

.......
و اتفاقاتی هست و لحظاتی در زندگی که شاید تا سالیان دراز قابلیت شنیدنشان را در اطرافیانت نیابی .... شاید برای نوه هایت ... شاید با افتخار!!!



چهارشنبه 3 مهر‌ماه سال 1387

! You seem to Move Uneasy

به دید من ذات زندگی سختی و رنج و مشقت و اندوه است ....و آنچه گذشت روزگاران را بر آدمی آسان می‌کند داشتن دلگرمی‌ایی ،پشتوانه‌ای،عشقی، دیواری ،حجمی ،تکیه ای، چیزیست.... حتی بودنش هم مهم نیست.... فکر داشتنش کافیست .......آنی که بدانی با او در این چالهِ روزگار افتاده‌ای....چنان است که گاه حتی فراموش می کنی که در گنداب به سر می بری و فکر می کنی که در طبلی افتاده‌ای پر از شادی که نقاره چی های هستی فقط برای تو می‌کوبند ... به عشقت چنان نزدیکی که تلالو برق چشمانت را در چشمانش به تماشا نشسته‌ای. بازی آتش است و ستاره در فلک! کجا جا می ماند که به گنداب اطرافت نگاهی بیاندازی ؟پیش رویت کهکشانیست ! گیرم جا افتاده درون گودالی


و اگر دلگرمی را در همان چاله در کسی ،انسانی ،آدمی یافتی

با چه اطمینانی باید این پیمان را ابدی کرد...با چه پشتوانه ای از یکسان ماندن کیفیت آن باید آن را دائمی کرد؟ عشقی که برای دوام آوردن زیر بار ِبودن به آن نیازمندی..

بعد از نعره‌ای مستانه به امید دوامش بنشینی و پس از نا امیدی بخواهی مخوفانه برای خودت دلگرمی نو دست و پا کنی با شکستن آنچه زمانی بدان ایمان داشته‌ای،که همان رطوبت دانه شبنمی باشد درنسیمی بی ثبات بر عطش حلقی خشک، که پیامدی ندارد جز در هم شکستن روح خود و دیگری...پلیدی و زشتی و نکبت و پلشتی !

و اگر هیچگاه به پیمانی ایمان نیاوردی
...
..

و اگر خواستی به رقص و درخشش رنگ خیره نشوی ،گردنت را بالا بگیری ... عشقت را در نور سپید آسمان بیرون از گودال جستجو کنی ...

و اگر پشت آن نور خیره کننده چیزی نباشد؟!

..

این گودال را دوام آوردن مشکل است...روزگار...بودن.... هستی... بدون ِ

دلگرمی‌ایی ،پشتوانه ای،عشقی، دیواری ،حجمی ،تکیه ای، چیزی


سه‌شنبه 19 شهریور‌ماه سال 1387
! Time To Decide what to Believe


  "  هستی لایه لایه‌اس.تو در تو و پر از راز و البته پیچیده.برای درک اون باید خوب بود .همین.پاسخ من به این سوال دشوار همینه: خوب. من فکر می کنم هر کس در هر موقعیت می دونه که خوب ترین کاری که می تونه انجام بده چیه اما مشکل زمانی شروع می شه که آدم نخواد این خوب رو انتخاب کنه.در چنین صورتی او راه  رو کمی محو کرده.اگه در موقعیت دوم هم نخواد به خوب تن بده راه محو تر و تاریک تر می شه. وقتی هزار تا انتخاب بد رو به جای هزار تا انتخاب خوب انتخاب کنیم وضع اون قدر آشفته و تاریک می شه که انسان نمی تونه حتی یک قدم به جلو برداره.شبیه قدم زدن در مه می مونه که با هر قدم که برداری راه وضوح بیشتری پیدا می کنه 

.خوش بختانه هستی اون قدر سخاوت داره که دائم یک فرصت و یک شانس دیگه به شما می ده تا دوباره از صفر شروع کنید.اما اگه شما در برابر موقعیتی ،خوب رو انتخاب کنید راه اندکی وضوح پیدا میکنه .در موقعیت بعدی احتمالا با شرایط پیچیده تری مواجه خواهید شد که باز هم باید انتخاب کنید.این انتخاب ها مثل دالانی هزار تو همیشه در مقابل شما قرار دارن.با هر انتخاب سرعت شما بیش تر و بیش تر می شه.هر انتخاب درست شتاب شما رو بیشتر میکنه تا اون جا که با سرعت نور هم می تونید پیش برید  

.در مقابل ،هر انتخاب بد از سرعت شما کم میکنه. اون ها که دائم به انتخاب های بد دست می زنن وضع تاسف باری پیدا میکنن. اون قدر کند می شن تا کاملا متوقف می شن وبعد شروع می کنن به فرو رفتن.اون قدر فرو می رن تا این که به کلی دفن می شن. برای این آدم ها هم البته که فرصت هست اما اون ها مجبورند مدتی رو صرف این کنن نا خودشون رو از اعماق به سطح برسونن.زندگی مواجهه ابدی آدم هاست با این انتخاب ها


   خوش بختانه تشخیص خوب همیشه آسونه هرچند انجام اون به همون اندازه آسون نیست . با هر رفتار ساده و خوب،انسان یک گام پیچیده و ورزیده می شه.چنین به نظر می رسه که این رفتار های ساده و روشن که هر کسی به راحتی اونها رو تشخیص می ده مثل  آجر هایی هستند که در نهایت ساختمان بزرگ و پیچیده ای رو به وجود می آرن.تنها نکته مهم اینه که تا رج های پایینی درست کار گذاشته نشه امکان گذاشتن رج های بالایی نیست. منظورم اینه که هر کسی در هر موقعیت می دونه کاری که انجام می ده خوبه یا نه ;کسی که در انجام خوب ها ورزیده بشه کم کم حتی وزن خوب ها رو هم حس میکنه;یعنی از بین چند تا خوب می تونه بهترین رو تشخیص بده . کسی که فقط خوب ها رو انجام می ده به تدریج به یکی از کانون های هستی تبدیل می شه.منظورم از کانون اینه که در هر نقطه که ایستاده می تونه هستی رو در سیطره و فرمان خودش داشته باشه[ ......]

چنین کسانی اصولا به بی نهایتی دسترسی دارند که برای آن بی نهایت انجام چنین کارهایی به شدت ساده س....

 هر اندازه که به خداوند باور داشته باشی خداوند همون اندازه برای تو وجود داره . هرچه بیشتر به او ایمان بیاری،وجود و حضور او برای تو بیشتر میشه.

 ...

گرچه هستی خداوند ربطی به ایمان ما نداره اما احساس این هستی کاملا به میزان ایمان ما مربوطه"



* "روی ماه خداوند را ببوس" مصطفی مستور 

 


چهارشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1387

می‌گریزم از رسوایی.... می‌ستیزم با تنهایی


دوباره کار خودمو شروع کردم،امروز روز دوم مرثیه‌اس.خدا می‌دونه تا کی قراره ادامه داشته باشد

...

 آن که ذات درد را باید "صدا" باشد...

صدا..... صدا ...

دلم یه گریه بی سر و صدای طولانی و آروم می‌خواد...من وقت نکردم خودم انتخاب کنم...انگار که سر دو راهی خوابم برده باشه و چشمامو باز کرده باشم و ببینم توی راه دیگه‌ای هستم و اون مسیر گرم و آفتابی را که مدتها از دور تماشا می‌کردم و منتظر بودم بهش برسم ،کور سوءییه که با هر چرخش ِچرخ، داره ریز تر و ریز تر میشه و از جلوی چشمام به عقب حرکت میکنه.

....میپنداشتم دستان نا اهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد...

و حالا تنهایی روی سرم آوار می‌شه.انگار که همه دنیا منتظر بودند من از خوابم بیدار بشم و توی چشمای من زل بزنند و به رُخم بکشند که تقصیر خودمه و هیچ کس رو نمیتونم مسول از دست دادن راهی که پشت سر گذاشتم بدونم ..... تو هم با من نبودی .........ای کاش می تونستم زمان را به عقب برگردونم.

انگار که برگ برنده ات را در مستی جای اسکناسی چرک ،به گدایی سپرده باشی و هیچ راه برگشتی نباشه .من تصمیم نداشتم زندگیمو اینجوری جلو ببرم.زندگی‌ایی که یک بار اتفاق میفته فقط هم یک بار به اون دو راهی میرسه و فقط یک بار فرصت داری مسیرتو انتخاب کنی.

....گمان میکردم این تو باید از خیل خبرچینان جدا باشد.....

میخواستم باشکوه باشه ...رویایی باشه ....خاطره انگیز باشه... ....چنان همسُفره شب،باید از جنس منو عشق و "خدا" باشد .... ...

میخواستم زمان انتخابم را برای همیشه تو ذهنم ثبت کنم... و حالا اصلا نمی دونم کِی به خواب فرو رفتم و کِی بیدار شدم و کی از دو راهی گذشتم. میخواستم تمام راهو جشن بگیرم و میدونستم که مقصد قشنگی در انتظارمه.

....ساده دل بودم.....

اما حالا یخ کردم ..اطرافم تاریکه ..نموره ...زمین نمناک و سرده... دور تا دورم دیوار های خاکستریه بلنده..... بلــــــــــند ! بلند ِ بلـــــــند ...

نمیدونم این تاریکی به کجا قراره برسه... می‌ترسم ..تنهام ... تو هم از ما نبودی..

ای آوار....

ای سیل مصیبت بار....



<<    1       2       3       4       5       ...       11    >>

ملقب به عسل
استامینوفن
ارداویراف
می نی مالیده
قصه های عامه پسند
forgotten shadow
آدم نصفه نیمه
ما مهره نیستیم
گیس گلاب
!من که آبی نبودم


<<    1       2       3       4       5       ...       11    >>
آرشیو