X
تبلیغات
رایتل
شقایق

شقایق

یکشنبه 11 آذر‌ماه سال 1386

که ازجهان ره و رسم سفر بر اندازم...

شده از راه پله‌ای پایین بری و دلت بخواد تا قیامت تموم نشه؟

یا وارد تونلی بشی و آرزو کنی که یک تونل ابدی باشه و هیچ وقت به آخرش نرسی؟

یه جور حس توقف ابدی ...یه حس آرامشی که انگار هیچ کس ازت نمیخواد وارد مرحله بعد بشی...هیچ کس منتظر عکس‌العمل‌ات نیست.. چشمها به تصمیماتی که تو میگیری دوخته نشده  ... حتی خودت...به خودت مهلت میدی ،تا ابد اگر در مرحله قبل نموندی ،حداقل این انتقال تا بینهایت کش پیدا کنه...

حس به خاک مالیدن گذشتِ زمان جاهای دیگه‌ای هم جون می‌گیره...همیشه این جنبشِ ساکن، فقط  برای فرار نیست ...پیش میاد که دلت بخواد یه حسو یه خاطره رو یه روز آفتابی رو شاید حتی یک بو رو ماندگار کنی...این حس بی توان!!!!

شاید اگر توی خیابون دماوند ...یاترمینال شرق بمیرم همه چیز ابدی بشه ...میخوام همه چیز متوقف بشه...حالا که این حس زنده نمیتونه زمان رو متوقف کنه شاید مرگ بتونه...اگر جلوی غروب کردن خورشید یک روز شیرین رو نمیشه گرفت با مرگت در غروبش ،برای همیشه در آن روز ،باقی خواهی ماند...

شایدم باید توی صدر توی خروجی کامرانیه بمیرم

یا خروجی مدرس شمال توی حقانی شرق...یا جلوی فنجون...شهر کتاب نیاوران...ناپولی ،کوچه چپ دست ،شاورما،بسکین رابینز،،بیدبرگ، خانه جوان ،سینما فرهنگ ،کوچه پشت آبمیوه توچال ،گلفروشی شریعتی ،خیابون گلشهر جردن،اختیاریه........

 



ملقب به عسل
استامینوفن
ارداویراف
می نی مالیده
قصه های عامه پسند
forgotten shadow
آدم نصفه نیمه
ما مهره نیستیم
گیس گلاب
!من که آبی نبودم


آرشیو