X
تبلیغات
رایتل
شقایق

شقایق

یکشنبه 16 مهر‌ماه سال 1385

میدونی چیه؟ امشب از اون شباس که دوس ندارم به چیزی اهمیت بدم...مثلا اینکه کی اینجارو می خونه...

دلم میخواد برم روی لبه پشت بوم بشینم پاهامو آویزون کنم و تکون بدم یه ذره هم باد بیاد بعد هی به این فکر کنم که چقدر خوب می شد اگه پسر بودم ...فارغ از اینکه نگران این باشم که کسی قدر احساسات بکرم رو بدونه و لیاقت پاکترین و بی آلایش ترین روحیاتم رو داشته باشه...  چون می دونی اگه یه‌کم بگذره، مثلا یکی دو هفته دیگه...هوا بد جوری پاییزی می شه دیگه به جای نسیم ،سوز میاد...به جای اینکه از وزش نسیم لابه لای موهام لذت ببرم گوشام یخ میکنه....

اگه یه لیوان چای داغ و یه...یه ...  ولش کن همون یه لیوان چای داغ هم  داشته باشم  خوبه  

بد بینی داره دمار از روزگارم در میاره  ...نمی تونم اعتماد کنم... نمیتونم قبول کنم که پشت هر محبتی چشمداشتی وجود نداره... نمی تونم قبول کنم که یکی فقط همینجوری، به خاطر هیچی ، باهات به نرمی برخورد میکنه ...همینجوری!!!

دوست داشتم به راحتی میتونستم افسار احساساتم رو آزاد کنم  و اجازه بدم بی‌تفاوت به شخصیت یک انسان و بی ‌تفاوت به روحیاتش  دلباخته و شیفته ظاهر و اطوارش بشم... درست مثه یه بارون بهاری تند و کوتاه......      و هر وقت اراده کردم خودمو ازقید مسولیتی که در قبال اهلی کردن احساسات یه آدم دیگه دارم رها کنم ...  وظیفه‌ خودم نمی‌دیدم که به یه انسان فقط به خاطر انسان بودنش احترام بذارم  نه به خاطر یه سری از انتظاراتم و توقعاتم...

اصلا وجود داره یه همچین آدمی که حداقل سعی کنه به بقیه به خاطر خودشون احترام بذاره نه به خاطر خودش؟ و حتی بتونه اینو بهت یاد بده

 



ملقب به عسل
استامینوفن
ارداویراف
می نی مالیده
قصه های عامه پسند
forgotten shadow
آدم نصفه نیمه
ما مهره نیستیم
گیس گلاب
!من که آبی نبودم


آرشیو