خانه عناوین مطالب تماس با من

شقایق

شقایق

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]

بایگانی

  • بهمن 1394 2
  • اردیبهشت 1392 1
  • تیر 1391 1
  • خرداد 1391 2
  • دی 1390 2
  • مهر 1390 1
  • خرداد 1390 1
  • اردیبهشت 1390 2
  • فروردین 1390 1
  • بهمن 1389 1
  • دی 1389 4
  • آذر 1389 2
  • آبان 1389 1
  • مهر 1389 6
  • خرداد 1389 4
  • اردیبهشت 1389 1
  • فروردین 1389 1
  • بهمن 1388 2
  • دی 1388 1
  • آبان 1388 1
  • مهر 1388 2
  • خرداد 1388 1
  • فروردین 1388 1
  • اسفند 1387 1
  • آذر 1387 3
  • آبان 1387 1
  • مهر 1387 2
  • شهریور 1387 1
  • مرداد 1387 1
  • تیر 1387 1
  • خرداد 1387 2
  • اردیبهشت 1387 6
  • فروردین 1387 2
  • اسفند 1386 2
  • دی 1386 4
  • آذر 1386 9
  • آبان 1386 6
  • مهر 1386 5
  • شهریور 1386 2
  • مرداد 1386 1
  • خرداد 1386 3
  • اردیبهشت 1386 1
  • فروردین 1386 3
  • اسفند 1385 8
  • بهمن 1385 7
  • دی 1385 7
  • آذر 1385 7
  • آبان 1385 7
  • مهر 1385 6
  • شهریور 1385 3
  • مرداد 1385 6
  • تیر 1385 6
  • خرداد 1385 3
  • اردیبهشت 1385 11
  • فروردین 1385 5
  • اسفند 1384 11
  • بهمن 1384 2
  • مهر 1384 1
  • شهریور 1384 2
  • مرداد 1384 3
  • تیر 1384 2
  • خرداد 1384 2
  • اردیبهشت 1384 6
  • اسفند 1383 2
  • بهمن 1383 5
  • آبان 1383 2
  • مهر 1383 4
  • شهریور 1383 5
  • مرداد 1383 5
  • تیر 1383 2
  • خرداد 1383 7
  • اردیبهشت 1383 8
  • فروردین 1383 5
  • اسفند 1382 8
  • بهمن 1382 3
  • دی 1382 2
  • آذر 1382 4
  • آبان 1382 7
  • مهر 1382 2

آمار : 171508 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 4 بهمن‌ماه سال 1394 00:36
    خواب، این مأمن امن نبودن آنگاه که چشم فرو بندی از بار امانت به خیال تسلیم هوشیاری به جبر احساس به امید وقت بی وزنی بکر
  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 4 بهمن‌ماه سال 1394 00:25
    . به اندازه هر یک روز که زیستی، بارقه ای از جهان دریافتی. پس کُشتنِ روشنیِ معرفتِ یک عمر و مهمتر، امیدِ هر یک روزِ پیش رو، گوارا به دستِ فریبی اصیل تا نمایشِ یک خلوصِ فریبکارانه. که آن، نمایشی در سراپرده جهان بوده است و به همتِ ایمان، گذرا و این، پرده برانداختن از صحنه پنهانِ نمایش یکرنگیهاست. این نو معرفت رنگین و این...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1392 18:40
    سن ِ ما یه اندازه خاطرات و کینه هایمان بالا میرود شما برای یک نقاشی نمیتوانید دلتنگ شوید دست از دلتنگی برای آدمهایی که [دیگر] وجود ندارند بردارید آنها توهمی در ذهن شما هستند که با واقعیت منطبق نیستند [دیگر] :( امام شقایق ! با اقتباس !
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 12 تیر‌ماه سال 1391 19:28
    خوب .... این بارونِ وسط جولای هم لابد واسه دل غمگین من می باره ...که از عوامل محنتم هیچ کم و کسری نداشته باشم... شده حتی کم نذاشتن از یه هوای پیگیر ِ بارونی توی تابستون!
  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 31 خرداد‌ماه سال 1391 04:12
    بدیش اینه که میگن آدم به این راحتیا نمی میره..اما حجم این اندوه به نظر من فیل افکنه..چه طور آدمیزادیه همچین چیزایی رو صداش میکنه به "این راحتیا".... چه طور نمی تونه منو از پا در بیاره؟ حسش به سنگینی زندگی کردنِ یه صخره غول آسا درست وسط قفسه سینه منه ... چرا پس نفسمو بند نمیاره که از این زجر دردناک هر نفس...
  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1391 17:50
    کسی که تنهاییش را فریاد میکند قلباً تنها بودنش را باور ندارد، او کیاد نمی کند عمیقاً تنهاست و باور دارد کسی نیست که گوش سپارد..خدایا گوشَت با من است ؟
  • [ بدون عنوان ] جمعه 9 دی‌ماه سال 1390 17:45
    موری ادامه داد : " دستاوردهای من از ازدواج این هاست : امتحان می شوی ، خودت را می شناسی،اخلاق و رفتارت را تغییر می دهی تا ببینی که آیا می توانی شرایط جدید را بپذیری یا نه " ای کاش ازدواج هم مثل رفتن سر کار بود،آن وقت برای فهم آن فقط به چند تا قانون احتیاج داشتیم.مگر نه ؟ موری لبخند زد: "آنقدر ها هم ساده...
  • [ بدون عنوان ] جمعه 9 دی‌ماه سال 1390 05:00
    Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA دلم از اون روزای بی دغدغه میخواد... من باشم، اونقد کوچیک باشم که روی زانوی مامان تاج جا شم،مامان تاج سرکیف باشن،لابد دلم قرص هم باشه کل خانواده ام همین حول و حوش اند.. فوقش تو کادر نیستند ولی زیر همین سقفند..مامان تاج برامون "دختر شیرازی ؟جونُم!" می خونن منتظرند...
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 5 مهر‌ماه سال 1390 03:33
    به آدمی که هیپنوتیزم شده و افتاده زمین میشه گفت غلط کردی که گذاشتی بخوری زمین ...ولی اگه جای دیگه‌ای خورده زمین تا یاد گرفته و بزرگ شده ،خیلی زور داره اگه بهش بگی چرا خوردی زمین...خصوصا اگه خودش باور های خودش رو به قیمتی گرون محک زده باشه و به درستیش پی برده باشه...انگار یکی باور های خودت رو به رخ خودت بکشه ....
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 12 خرداد‌ماه سال 1390 23:37
    موضوع آن است که آن خیانتی که به خود قول میدهید -آنچنان که بر شما روا رفته است- در حق فرزندتان نکنید ممکن است نقطه ای کوچک در زندگی او باشد و بس غافل از خیانتی هستید که بر او روا میدارید ..که مستقل از نسبت شما، فرزندتان همچنان انسانیست دیگر و نا شناخته ای دیگر...این چنین است که شما همچنان خیانت گرید و گریزی از طبیعت...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1390 23:41
    اصل یادداشت مربوط به چهارشنبه 5 آبان ماه سال 1389 وای چه هولویی بودی * نوشیدنیت وقتی اسانس داشته باشه یعنی کل اون لیوانت سراسر بوی اون اسانس و تازگی رو میده ... دونه دونه قطره هاش ....یعنی خوب خاصیت اسانسه دیگه... بعد یه اتفاقایی هستن که اول روز میشن اسانس روزت تا شب ..دونه دونه دقیقه هات بوی اون اسانس رو گرفتن...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1390 17:13
    چشماش بسته بود و به این فکر می کرد چه آرامش نابی روی این چمن گرم، نکند توپ این بچه ها چرت نازم را پاره کند... که صدای فریاد بالا رفت :"که فُرتونا!!!!! " (عجب شانسی !!!!!) اگر دستش زیر سرش نبود آرنجش در مسیر توپ قرار نمی گرفت و توپ کودکان الان تا پایین تپه و لب جاده رسیده بود!!!! پسر توپول با خنده روی لب برای...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 15 فروردین‌ماه سال 1390 00:18
    عاشق اون لحظاتی ام که توی آفتاب عصر ِ یکشنبه لای ملافه های تخت غلت میزنیو صدای سشوار ِ هم خوابگاهیتو از اتاق بغل ، بین خواب و بیداری، با صدای سشوار مامانت توی یه ۵شنبه بعد از ظهر اشتباه میگیری و یه لحظه فکر میکنی باید از تخت بکَنی و بری سر بساط چای و بعدشم بساط حاضر شدن..امشب مهمونی دوره بزرگه‌اس! یه لحظه مکان و زمان...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 4 بهمن‌ماه سال 1389 21:08
    یه نوزاد داریم همین الان به دنیا اومده ...سریعا بهش بندو بساط غواصی و اکسیژن وصل میکنیم و میذاریمش توی یه آکواریوم خوشگل ِ "مکش مرگ ما"... حالا بشین از بیرون آکواریوم براش توضیح بده که : ببین عزیز من این بیرون اسمش زندگیه...این جا هوا هست ... خوب ،نفس میکشن آدمها توی زندگی طبیعتاً.. دیگه ..روز هست.. شب هست...
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 28 دی‌ماه سال 1389 04:54
    "اما یه کاغذ یادداشت دارم..همین جا.. درست روی همین دیوار روبه روم..روش نوشته چه اللهِ من چه اللهِ تو..خدا توی قلبهاست...ایمان دارم بهش..به خدا و به این یادداشت کوچک، که بهم وعده روزهای زیبا رو داده" 16/10/2010
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 16 دی‌ماه سال 1389 16:35
    یک کوه خورشید ... کوه پر ابهتی است اما درختهایش هیچ سپری در مقابل وحشیِ شعله های نارنجی غروب ندارند لخت از برگ یک دست نارنجی خورشید را نعره می‌زنند
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 13 دی‌ماه سال 1389 16:25
    همونى میشه که من میخوام... خیلی خوبه که هر فکری میکنی همون اتفاق میفته ولی خدارو شکر خدا "اختیار تام" نداده...آره خوش میگذره ولى ترسناکم هست ! مسولیتش سنگینه! همون بعضى کارارو خودش بکنه آدم خیالش راحت تره... اما این همکارى مشترک بعضى جاها خیلى باصفاست منتها خوبه که اختیارمون "کلا" دست خودمون...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 13 دی‌ماه سال 1389 16:24
    آرشیو : چهارشنبه 28 مهر ماه سال 1389 میشم یه چیزی شبیه اون خانوما؟ که از تنهایی پیر شدنو با مهربونی چندش آوری 4شنبه ها غذا میذارن جلو دانشجوها تو کلیسا؟..اگه مرگ سورپرایزشون نکنه، صبح به صبح ماسک امید رو میزنن روی طلبکاریشون از کلکسیون انجمن های خیریه شونو میگن همین روزاست که معجزه هه جواب بده ..گیریم 50 ساله که بلدند...
  • [ بدون عنوان ] جمعه 19 آذر‌ماه سال 1389 05:39
    باد عصر گاهی پاییزی که می‌پیچد به جان شاخه های بی برگ نشسته در قاب پنجره، می گذارد خیال کنی هزار چراغ ِ هزار خانه در آن تپه دور دست از پشت شاخه ها به تو چشمک میزنند.. آسمان هنوز نیلی سربی اما تپه هایی براق از هزار هزار ستاره...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 4 آذر‌ماه سال 1389 02:29
    !just to remember می‌خواستم به خودم تبریک بگم می خواستم به خودم بگم اینجوری نمی مونه می خواستم بگم خدا شقایقشو بی خدا نفرستاده تو دنیا شجاع باش حواست باشه خدا حواسش بهته.. خدا مواظبته ..نکنه غصه بخوری.. نکنه یادت بره هست.. نکنه فکر کنی تنهایی.. تولدت مبارک شقایق... مبارکش کن... زندگیت مبارک باشه... مبارکش کن...
  • [ بدون عنوان ] جمعه 28 آبان‌ماه سال 1389 17:54
    فرض کن چشمت بسته باشه و به محض اینکه باز میکنى خودتو بالاى یه ساختمون آسمون خراش میبینى، شوکه میشى تعادلت بهم میخوره و سقوط میکنى ... تا شب که چشممو ببندم به مدت 15-16 ساعت احساس سقوط کردن میکنم...هرروز صبح بلا استثنا از بیدار شدنم شوکه میشم و دلم میخواست اى کاش هنوز بیدار نشده بودم...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 22 مهر‌ماه سال 1389 20:14
    راستی را برگ برنده خود می دانی و یک عمر با وسواس شدید به خود سخت گرفته ای..اگر روزی تاوان سختی دادی بدان که صادق بودن هنوز مقدس است و چه اشتباه مهلکیست اگر زین پس ریا را ترجیح دادی...صداقت مقصر نیست ...تو خالص نبوده ای...خالص باش آنگاه صداقت را هیچ ابایی نیست.... چنانچه روزی از صداقت دلگیر بودی بدان زمان آن رسیده که...
  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 18 مهر‌ماه سال 1389 00:44
    زمینش سبز .. پنجره هایش سپید.. پس من دارم میمیرم؟ بله همبن طور است.خیلی متاسفم. . ... خارج از مطب دکتر ،خورشید می درخشید و مردم مشغول انجام کارهای خود بودند.زنی برای انداختن سکه در پارکومتر می دوید.دیگری خوراکی حمل می کرد .میلیونها اندیشه مختلف از مخیله شارلوت می گذشت:... چگونه از پس این موضوع بر خواهیم آمد؟... و این...
  • [ بدون عنوان ] جمعه 16 مهر‌ماه سال 1389 13:58
    .خریم ما ؟ .. خریم ! میان من و تو همخوانی رمز گونی است که انگار من از یادش برده ام و تو به یاد داری.ما یکدیگر را سه یا چهار هزار سال پیش ،که دمی بیش نمی پاید ،دیده ایم.هر دوی ما خطرگر و ماجراجوییم و گویا ویرانی برایمان به یک اندازه نفرتبار است وتیز هوشی و شوقمان نیز برای فراگیری یکسان است.فقط تو حافظه بهتری داری و...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 15 مهر‌ماه سال 1389 17:21
    می خوای این ابرُ برات ناپدید کنم؟ یهو می بینم حوالی درخت انجیره شلوغه.. صدای ارّه برقی میاد ... نه !!! لابد یه مرضی بهش افتاده.. وگرنه که انجیرای خوبی میداد...عین عسل چشمامو می بندم و میرم جلو ..اگه بریده باشنش میگیریم به فال بد اگه نبریده باشنش فال نیک ! چشمامو باز میکنم ... .. سر جاشه !!!! فقط هرسش کردند! ....تو دلم...
  • [ بدون عنوان ] جمعه 9 مهر‌ماه سال 1389 20:13
    خداوندا میدانم هیچ اتفاقی بی دلیل نیست حکمت اتفاقات را بر من روشن کن ..و می دانم اگر از اشتباهاتم درس بگیرم مرا از رنج آنها معاف خواهی کرد خداوندا تو بزرگترین بخشاینده هستی نیروی جبران و فرصت جبران خطا هایم را به من ببخش خدایا خودت حافظ نعماتی باش که به من ارزانی کرده‌ای، بصیرتِ داشتنشان رانیز به من ارزانی کن
  • [ بدون عنوان ] سه‌شنبه 6 مهر‌ماه سال 1389 16:00
    اگه غوله منو خورد چی ؟ آتشی که به روح دیگران می زنید روزی هزاران بار روح خودتان را شعله ور می کند و جانتان را می سوزاند .. وای از آن روز که آن دیگری روح خودتان باشد در تنی دیگر برزخی چند باره.... که در آن فقط آرزوی عدم می کنید . . کاش نبودم...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1389 04:57
    ! the most worng direction گفت که انشا بنویسید ای کاش من یک ... بودم از روی بی خیالی یه نگاهی به دور و ور کردم و گفتم ای کاش این عقربه های ساعت آخر زنگ را نشون می داد و ما از شر این انشا خلاص می شدیم نوشتم ای کاش من یک ساعت بودم ! بعدا که انشام مورد استقبال قرار گرفت تو دلم از انگیزه نوشتنش شرمنده بودم ولی به روی خودم...
  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 5 خرداد‌ماه سال 1389 20:58
    u gotta be a girl to feel it همه دخترا یه روزی پسر بودن به جز اولین دختر هستی که این جمله رو به زبون آورده «امیدوام روزی این حس منو بچشی» که باعث شده به تعداد دخترا وجود داشته باشه پسری که اون جمله رو از یه دختر شنیده و اون پسر، دختر شده ! دختر شده تا توانایی لمس کردن اون حس رو داشته باشه و زجر فهمیده نشدن رو بچشه همه...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1389 00:22
    فقط باتریشه که داره تموم می شه ..بعضی وقتها صفحه‌اش روشن می شه که الارم بده .وگرنه ...نه ...کسی زنگ نمی زنه ...با هر دفعه روشن شدنش فقط یه شوق کوچولو جون میگیره گل میکنه فرو میریزه میمیره
  • 273
  • صفحه 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 10