X
تبلیغات
رایتل
شقایق

شقایق

چهارشنبه 3 مهر‌ماه سال 1387

! You seem to Move Uneasy

به دید من ذات زندگی سختی و رنج و مشقت و اندوه است ....و آنچه گذشت روزگاران را بر آدمی آسان می‌کند داشتن دلگرمی‌ایی ،پشتوانه‌ای،عشقی، دیواری ،حجمی ،تکیه ای، چیزیست.... حتی بودنش هم مهم نیست.... فکر داشتنش کافیست .......آنی که بدانی با او در این چالهِ روزگار افتاده‌ای....چنان است که گاه حتی فراموش می کنی که در گنداب به سر می بری و فکر می کنی که در طبلی افتاده‌ای پر از شادی که نقاره چی های هستی فقط برای تو می‌کوبند ... به عشقت چنان نزدیکی که تلالو برق چشمانت را در چشمانش به تماشا نشسته‌ای. بازی آتش است و ستاره در فلک! کجا جا می ماند که به گنداب اطرافت نگاهی بیاندازی ؟پیش رویت کهکشانیست ! گیرم جا افتاده درون گودالی


و اگر دلگرمی را در همان چاله در کسی ،انسانی ،آدمی یافتی

با چه اطمینانی باید این پیمان را ابدی کرد...با چه پشتوانه ای از یکسان ماندن کیفیت آن باید آن را دائمی کرد؟ عشقی که برای دوام آوردن زیر بار ِبودن به آن نیازمندی..

بعد از نعره‌ای مستانه به امید دوامش بنشینی و پس از نا امیدی بخواهی مخوفانه برای خودت دلگرمی نو دست و پا کنی با شکستن آنچه زمانی بدان ایمان داشته‌ای،که همان رطوبت دانه شبنمی باشد درنسیمی بی ثبات بر عطش حلقی خشک، که پیامدی ندارد جز در هم شکستن روح خود و دیگری...پلیدی و زشتی و نکبت و پلشتی !

و اگر هیچگاه به پیمانی ایمان نیاوردی
...
..

و اگر خواستی به رقص و درخشش رنگ خیره نشوی ،گردنت را بالا بگیری ... عشقت را در نور سپید آسمان بیرون از گودال جستجو کنی ...

و اگر پشت آن نور خیره کننده چیزی نباشد؟!

..

این گودال را دوام آوردن مشکل است...روزگار...بودن.... هستی... بدون ِ

دلگرمی‌ایی ،پشتوانه ای،عشقی، دیواری ،حجمی ،تکیه ای، چیزی



ملقب به عسل
استامینوفن
ارداویراف
می نی مالیده
قصه های عامه پسند
forgotten shadow
آدم نصفه نیمه
ما مهره نیستیم
گیس گلاب
!من که آبی نبودم


آرشیو